تبليغاتX
عاشق تنها
عاشق تنها
قالب وبلاگ
[ پنجشنبه پانزدهم دی 1390 ] [ 5:18 ] [ hamed ] [ ]
HAPPY                     NEW

                 YEAR

[ پنجشنبه پانزدهم دی 1390 ] [ 4:44 ] [ hamed ] [ ]

albert-einstein-biography-2

آلبرت انيشتين در چهاردهم مارس 1879 در شهر "اولم" که شهر متوسطي از ناحيه "ورتمبرگ آلمان" بود متولّد شد . امّا شهر مزبور در زندگي او اهميتي نداشته است. زيرا يک سال بعد از تولّد او خانواده وي از "اولمگ عازم گمونيخ" گرديد.


پدر آلبرت، "هرمان انيشتين" کارخانه ي کوچکي براي توليد محصولات الکترو شيميايي داشت و با کمک برادرش که مدير فني کارخانه بود، از آن بهره برداري مي‌کرد. گر چه در کار معاملات بصيرت کامل نداشت. پدر آلبرت از لحاظ عقايد سياسي نيز مانند بسياري از مردم آلمان گر چه با حکومت پروسي‌ها مخالفت داشت امّا امپراتوري جديد آلمان را ستايش مي‌کرد و صدراعظم آن "بيسمارک" و "ژنرال مولتکه" و امپراتور پير يعني "ويلهم اول" را گرامي مي‌داشت.
مادر انيشتين که قبل از ازدواج "پائولين کوخ" نام داشت بيش از پدر زندگي را جدي مي‌گرفت و زني بود از اهل هنر و صاحب احساساتي که خاص هنرمندان است و بزرگترين عامل خوشي او در زندگي و وسيله تسلاي وي از علم روزگار موسيقي بود.

آلبرت کوچولو به هيچ مفهوم کودک عجوبه اي نبود و حتی مدت زيادي طول کشيد تا سخن گفتن آموخت. بطوريکه پدر و مادرش وحشت زده شدند که مبادا فرزندشان ناقص و غيرعادي باشد، امّا بالاخره شروع به حرف زدن کرد ولي غالبا ساکت و خاموش بود و هرگز بازيهاي عادي را که ما بين کودکان انجام مي گرفت و موجب سرگرمي کودک و محبت في ما بين مي شود را دوست نداشت.


آلبرت مرتبا و هر سال از پس سال ديگر طبق تعاليم کاتوليک تحصيل کرد و از آن لذت فراوان برد و حتي در مواردي از دروس که به شرعيات و قوانين مذهبي کاتوليک بستگي داشت چنان قوي شد که مي توانست در هر مورد که همشاگردانش قادر نبودند به سوألهاي معلم جواب دهند او به آنها کمک مي کرد.

انيشتين جوان در ده سالگي مدرسه ابتدائي را ترک کرد و در شهر مونيخ به مدرسه متوسطه "لوئيت پول" وارد شد . در مدرسه متوسطه اگر مرتکب خطايي مي شدند راه و رسم تنبيه ايشان آن بود که مي بايست بعد از اتمام درس ، تحت نظر يکي از معلمان ، در کلاس توقيف شوند و با درنظر گرفتن وضع نابهنجار و نفرت انگيز کلاسهاي درس ، اين اضافه ماندن شکنجه اي واقعي محسوب مي شد.

دوران دانشجويي اینشتین :
در اين دوران مشهورترين مؤسسه فني در اروپای مرکزي به استثناي آلمان ، مدرسه ي "دارالفنون سوئيس" در شهر "زوريخ" بوده است. آلبرت در امتحان داوطلبان شرکت کرد ولي بخاطر اينکه درعلوم طبيعي اطلاعاتي وسيع نداشت درامتحان پذيرفته نشد. با اين حال مدير دارالفنون زوريخ تحت تأثير اطلاعات وسيع او در رياضيات واقع شد و از او درخواست کرد که ديپلم متوسطه اي را که براي ورود به دارالفنون لازم است در يک مدرسه سوئيسي بدست آورد و او را به مدرسه ممتاز شهر کوچک "آآرائو" که با روش جديدي اداره مي شد معرفي کرد. بعد از يک سال اقامت در مدرسه مذبور ديپلم لازم را بدست آورد و در نتيجه بدون امتحان در دارالفنون زوريخ پذيرفته شد. با اين که درس هاي فيزيک دارالفنون آميخته با هيچ گونه عمق فکري نبود باز هم حضور در آنها آلبرت را تحريک کرد که کتب جستجوکنندگان بزرگ را مورد مطالعه قرار دهد. او، آثار استادان کلاسيک فيزيک نظري از قبيل: "بولترمان" ، "ماکسول" و "هوتز" را با حرص عجيبي مطالعه کرد. شب و روز اوقات او با مطالعه اين کتابها مي گذشت و ضمن مطالعه آنها با هنر استادانه اي آشنا شد که چگونه بنيان رياضي مستحکمي ساخت. او درست در خاتمه قرن 19 تحصيلات خود را پايان داد و به مسأله مهم پیدا کردن شغل مواجه شد.

از آنجا که نتوانست مقام تدريسي در مدرسه پولي تکنيک بدست آورد تنها راهي باقي ماند و آن اين بود که چنين شغل و مقامي در مدرسه ي متوسطه اي جستجو کند.

اکنون سال 1910 شروع شده و آلبرت بيست و يک سال داشت و تابعيت سوئيس را بدست آورده بود. او در آن هنگام داوطلب شغل معلمي خصوصي گرديد و پذيرفته شد. انيشتين از کار خود راضي و حتي خوشبخت بود که مي تواند به پرورش جوانان بپردازد، اما بزودي متوجه شد که معلمان ديگر نيکي ای را که او مي کارد ضايع و فاسد مي کنند و اين شغل را ترک کرد. بعد از اين دوران تاريک ، ناگهان نوري درخشيد و بعد از مدتي در دفتر ث بت اختراعات مشغول به کار شد و به شهر "برن" انتقال يافت. کمي بعد از انتقال به شهر برن انيشتين با "ميلواماريچ" همشاگرد قديم خود در مدرسه ي پولي تکنيک ازدواج کرد و حاصل آن دو پسر پي در پي بود که اسم پسر بزرگتر را "هانس" گذاشتند. کار انيشتين در دفتر اختراعات خالي از لطف نبود و حتي بسيار جالب مي نمود. وظيفه ي وي آن بود که اختراعات را که به دفتر مذبور مي آوردند مورد آزمايش اوليه قرار مي داد.

شايد تمرين در همين کار موجب شده بود که وي با قدرت خارق العاده و بي مانند بتواند همواره نتايج اصلي و اساسي هر فرض و نظريه جديدي را با سرعت درک و استخراج کند. چون انيشتين به خصوص به قوانين کلي فيزيک علاقه داشت و به حقيقت در صدد بود که با کمک محدودي ميدان وسيع تجارت را به وجهي منطقي استنتاج کند.در اواخر سال 1910 کرسي فيزيک نظري در دانشگاه آلماني پراگ خالي شد. انتصاب استادان اين قبيل دانشگاهها طبق پيشنهاد دانشکده بوسيله ي امپراتور اتريش انجام مي گرفت که معمولا حق انتخاب خويش را به وزير فرهنگ وا مي گذاشت. تصميم قطعي براي انتخاب داوطلب ، قبل از همه ، بر عهده ي فيزيکداني به نام  "آنتون لامپا" بود و او براي انتخاب استاد دو نفر را مد نظر داشت که يکي از آنها "کوستاويائومان" و ديگري "انيشتين" بود. "يائومان" آن را نپذيرفت و پس از کش و قوسها فراوان انيشتين اين مقام را پذيرفت.

وي صاحب دو ويژگي بود که موجب گرديد وي استاد زبردستي گررد. اولين آنها اين بود که علاقه ي فراوان داشت تا براي عده ي بيشتري از همنوعان خود و بخصوص کسانيکه در حول وحوش او مي زيسته اند مفيد باشد. ويژگي دوم او ذوق هنريش بود که انيشتين را وا مي داشت که نه فقط افکار عمومي خود را به نحوي روشن و منطقي مرتب سازد، بلکه روش تنظيم و بيهن آنها به نحوي باشد که چه خود او و چه مستهعان از نظر جهان شناسي نيز لذت مي برند.
هدف انيشتين اين بود که فضاي مطلق را از فيزيک براندازد. نظريه نسبيت سال 1905 که در آن انيشتين فقط به حرکت مستقيم الخط متشابه پرداخته بود توانست با کمک از اصل تعادل، پديده هاي جديدي را در مبحث نور پيش بيني کند که قابل مشاهده بوده اند و مي توانست صحت نظريه جديد او را از لحاظ تجربي تأييد کرد

[ جمعه ششم آبان 1390 ] [ 3:29 ] [ hamed ] [ ]

زندگانی ابو علی سینا  | عکس و تصاویر | www.Tarikhema.ir

ابوعلی بن سینا. [ اَ ع َ لی ی ِ ن ِ ] (اِخ )  حسین بن عبداﷲبن حسن بن علی بن سینا ملقب به حجةالحق شرف الملک امام الحکماء. معروف به شیخ الرئیس . از حکمای فخام و علمای کبار جهان و اطبای اسلام است . مراتب علمش بیشتر از آن که محاسب وهم تواند احصا کند و مقامات فضلش بالاتر از آن است که طایر خیال بر آن ارتقا جوید. و او اول حکیمی است که در دوره ٔ اسلامیّه افاضت و افادت را بساط عام بگسترد و طالبان علوم را از مواید حکمیّه و الوان طبیّه متنعم ساخت . پدرش عبداﷲ از مردمان بلخ و از اعاظم و اعیان آن بلد است و پاره ای مناصب دیوانی تقلد داشته و در عهد دولت منصوربن عبدالملک سامانی به بخارا که مقرّ سلطنت سلاطین سامانی بود بار گشود و از فرط کفایت و کاردانی در نزد وزراء سلطان مقرب و موثق و مصدر انجام امور و مرجع مهام جمهور آمد. یک چند با آن مشاغل در بخارا بزیست سپس به استصواب وزراء از پی انجاح امر به ساحت خرمیثن که از اعمال بخاراست رحل اقامت افکند و در قریه ٔ افشنه که در قرب آن سامان است زنی بود ستاره نام و عبداﷲ به وی رغبت کرده به عقد مناکحت خود آورد و یک چند نگذشت که خداوند او را به وجود چنان فرزند بیمانند منّتی بزرگ نهاد. به قول مشهور در سیم ماه صفرالمظفر سنه ٔ ۳۷۳ هَ . ق . وبه روایت صحیح در ۳۶۳ هَ . ق . در خرمیثن بدین طالع تولد یافت .و آن فرزند سعادتمند را مسمّی به حسین کرد و بعد ازفطام ، برادرش که مسمّی به محمود است در آن قریه به وجود آمد. در زمانی که سنین عُمر حسین به پنج رسید، عبداﷲ را از اعمال مرجوعه فراغتی حاصل گشت با اهل و فرزندان به بخارا معاودت کرد چون آناً فآناً از وی آثار رشد و تمیز و آیات دانش و بینش مشاهده میکرد. به تربیت و تعلیم او همّت برگماشت و وی را به معلمی دانشمند بسپرد تا خواندن قرآن و اصول دین بدو بیاموخت و بعد از آن به اصول علم ادب از نحو و صرف و لغت و معانی و بیان و غیرها اشتغال جست و از لطف قریحت و جودت ذهن و کمال استعداد در مدت پنج سال در آن علوم و فنون چندان احاطت یافت که مزیدی متصورّ نبود. و چون از تکمیل آنها خاطر بپرداخت در نزد محمود مساح که مردی فاضل و در فنون ریاضی سرآمد عصر و یتیمه ٔ دهر بودو معاش خویش از کسب بقّالی میگذرانید فرش تلمذ بگسترد و از وی علم حساب و صناعت جبر و مقابله فراگرفت تا آنکه با استاد هم ترازو شد و در آن کمالات مقامی منیع یافت . سپس نزد اسماعیل زاهد که از افاضل فقهای آن عصر بود به تحصیل علم فقه اشتغال ورزید و در نزد آن فقیه کامل طریقه ٔ سئوال و وجوه اعتراض و جواب مُجیب را چنانکه عادت فقها بر آن جاری بود نیکو فراگرفت وچون در آن عصر ابوعبداﷲ ناتلی در فن ایساغوجی و صناعت منطق بمزید مهارت و فرط احاطت مسلّم بود، پدرش عبداﷲ آن دانشمند یگانه را بخانه برد و ابواب اکرام و احسان بر او بگشود و از او درخواست تا از مخزونات خاطر بر وی مبذول دارد پس آن حکیم فرزانه تعلیم و تکمیل آن مراتب را وجهه ٔ همت ساخت و ابوعلی به کتاب ایساغوجی شروع کرد پس استاد به حد جنس ابتدا کرده گفت :
الجنس ُ هُوَ المقول ُ عَلَی الکثرةِ المُخَتلفِة الَحقائق فی جًواب ما هُو. و چون از شرح معنی آن خاموش گشت ، ابوعلی بر رد و اعتراض لب گشود و ایراداتی وارد کرد استاد را مجال دفع و رفع نماند ابوعلی خود به جواب آنها مبادرت کرده با تحقیق وافی و بیان کافی غبار شبهه از خاطر استاد بزدود و استاد را از آن دقت نظر و حسن بیان زیاده شگفت آمده تحسینها کرد و آفرینها گفت پس استاد، پدر شیخ را در نهان به نزد خود بخواند و آن بیان و تقریر را که از او شنیده بودبه وی بازگفت و در تربیت او شرط نصیحت بجای آورد و در آن باب زیاده مبالغت کرد و ابوعلی همچنان در نزد آن حکیم دانشمند به اکتساب صناعت منطقیه مشغول بود تا آنکه علم منطق را چنان تکمیل کرد که هیچکس را با وی مجال تنطق نبود. پس کتاب اقلیدس را شروع کرد. چون چند شکل او را چنانکه رسم است بیاموخت مابقی را به قوت غریزیه و قدرت ذاتیه حل ّ کرد و غوامض مسائل کتاب اقلیدس را برای استاد تقریر میکرد به نحوی که هر ساعت حیرت بر حیرت استاد افزوده میشد. آنگاه متوسطاترا تکمیل کرد. بعد از آن به مجسطی مشغول گشت و از مقدمات آن فراغت یافت و به اشکال هندسیّه پرداخت و چون ابوعبداﷲ خود را در تدریس وی عاجز و قاصر دید، گفت این کتاب را خود مطالعه کن و اگر مسئله ای لاینحل ماند بامن در میان نه تا آنرا حل کنم . ابوعلی چنان کرد که استاد گفته بود در اندک زمان آن علم را به مقامی رسانید که هیچیک از اساتید فن را آن مقام حاصل نگردید. پس بسیاری از مسائل مشکله ٔ مجسطی را حل کرده ، به عقدتحریر درآورد و در خلال آن احوال ابوعبداﷲ ناتلی را مسافرت گرگانج پیش آمد و از وی مفارقت جست . پس شیخ الرئیس بی زحمت استاد به رنج تحصیل تن درداد و راحت ازتعب ندانست و روز از شب نشناخت و همت براقتناء مطالب و التقاط مسائل برگماشت و از فنون حکمیّه چه طبیعیّه و چه الهیّه خاطر بپرداخت و مسائل طریفه ٔ آن فنون را زیب خاطر و زیور اوراق کرد او را به علم طب رغبت افتاد و در نزد ابومنصور حسن بن نوح القمری که شرح حالش مسطور است ، به تکمیل صنایع طبیّه اقامت گزید و در زمانی اندک فوایدی بسیار از آن علم شریف بیندوخت ودر آن صناعت مکانتی یافت که اساتید را بسی دقایق و نکات می آموخت . بعد از اکتناز مسائل طبیّه آن لاَّلی تابناک را در درج اطباق و دیعت آورد و در هر جزء از اجزاء نظریه و عملیّه تصانیف و توالیف مرتب کرد و چنان در آن فن عَلَم شد و علماً و عملاً مسلّم گشت که اساتید عصر به تلمذش گردن نهادند و از بیانات و تحقیقاتش حظّ وافی و بهره ٔ کامل میبردند. سپس به علاج بیماران تعهد جسته هرروزه گروهی که به امراض مزمنه و علل صعبه گرفتار بودند، به خدمتش میرسیدند و از تدابیر حسنه و معالجات جیّده و اعمال یدیه صحّت مییافتند. با وجود مشاغل طبیّه از اشتغال علم فقه آن زمان و مناظرات فقها آنی غفلت نداشت ارباب سیر آورده اند در آن اوان که خود بدان مقام رسید عمرش به بیست نرسیده بود پس بار دیگر همت بر مطالعه ٔ منطق و سایر علوم فلسفه برگماشت و در مدت یکسال چندان اشتغال داشت که شبها به خواب نرفتی الا به اندازه ای که قوای نفسانی را ضرر نرسد. و طعام نخوردی مگر به قدری که بدنرا ضعف نیاید.و هرگاه خواب غلبه کردی از اشربه ٔ مرکبّه مقویّه نوشیدی . نقل است که هرگاه مسئله ای از مسائل منطقیه و غیرها بر وی مشکل آمدی با طهارت به جامع بزرگ رفتی و استغاثه کردی و حّل آن مسئله را درخواست کردی و آن مهّم مکتوم بر وی کشف گشتی و همواره در تحریر کتب و تقریر مطالب بسر میبرد تا آنکه برجُل علوم محیط گشت . بعد از آن بمطالعه ٔ کتاب مابعدالطبیعه که ماقبل الطبیعه وعلم اعلی و علم کلّی و فلسفه اولی نیز گویند بپرداخت .
و چون آن علمی است که بحث کرده میشود در آن از اموری که در وجود خارجی و ذهنی محتاج به ماده نیست ، مانند ذات باریتعالی و مجرّدات چنانکه در محل خود ذکر شده است . لهذا شیخ الرئیس با کمال جودت ذهن و حدّت قریحت نتوانست به مطالعت مطالب آنرا فهم نماید. از خود مأیوس گشته یکچند از مطالعه اعراض و اغماض کرد و بدان جهت همواره خاطری پریشان و حالتی پژمان داشت . روزی در بازار بخارا میگذشت در اثنای راه کتابفروشی بنزد وی شتافت و کتابی در دست داشت برای خریداری بر شیخ الرئیس عرضه کرد و چون بگشود و سطری چند برخواند مستفاد گشت که در علم مابعدالطبیعه است و چون خاطر شیخ الرئیس را از آن فن ضجرتی بود در خریداری کتاب تأمل داشت . کتابفروش گفت مالک زیاده تهی دست و قیمت بسی ارزان است هرگاه در بهای آن کتاب سه درهم مبذول داری مرا رهین تشکر و مالک آنرا قرین امتنان فرموده ای . شیخ الرئیس محض رعایت آن شخص و اعانت مالک درهمی چند داده کتاب را ابتیاع کرد وبخانه برد. چون نیک تأمل کرد معلوم شد از مؤّلفات معلم ثانی ابونصر فارابی است و در بیان اغراض مابعدالطبیعة است . با کمال نومیدی به مطالعت مشغول گشت ازفضل الهی و فیض نامتناهی مسائلی که [ تا آنگاه ] فهم آن بر وی دشوار بود به آسانی دریافت . و چون از حل آن مطالب صعبه خاطر بپرداخت ، ابتهاجی بی نهایت و انبساطی بی پایان بر وی رخ نمود و به شکرانه ٔ آن مواهب سنیه و سپاس از الطاف جزیله مبلغی از اموال خویش بر ارامل و ایتام انفاق کرد. ائمه ٔ سیر آورده اند: در آن اوان امیر نوح بن منصور سامانی را مرضی صعب العلاج طاری گشت اطبای آن بلد از معالجت عاجز آمدند. امیر را رنج نومیدی بر نکایت بیماری مزید گشت و چون آن حکیم فرزانه در فنون طبیّه علماً و عملاً منحصر و صیت انحصارش در هرجا منتشر بود، شمه ای از فضایل او به پایه سریر اعلی معروض افتاد و به احضارش فرمان رفت . ابوعلی به بالین امیر آمد و از دلایل طبیّه و اسباب سابقه و واصله تشخیص مرض کرد و به اصلاح مزاج و انجاح علاج مبادرت جست . و دراندک زمان انحراف به استقامت و مرض به صحّت مبّدل گشت . سلطان از آن هنر که خود مانند سحری بود زیاده خوشوقت گردید و آنچه در خور شأن سلطنت بودبه ازاء آن خدمت بر وی مبذول فرمود و مقرر داشت که همواره ملازم آستان و حاضر بارگاه باشد. ابوعلی بالتزام سدّه ٔ علیا مواظبت جست . چندی نگذشت که رتبه و شأن وی از جمیع اعیان و ارکان درگذشت و در آن ایام از سلطان رخصت یافت که یک چند در مخازن کتب سلطانی بسر برد. ابوعلی بدان مخازن که معادن جواهر شریفه و لآلی نفیسه بود، درآمد. و چندان کتب دید که دیده اش خیره گشت و درآنجا مقیم شد و هرلحظه دامان خاطر را از آن گوهرهای آبدار مالامال میکرد و هرکتاب که متعدد بود یکی را از برای خود ضبط و ذخیره می نهاد و هرکدام منحصر بفرد می یافت به استنساخ و استکتاب نسخه ای از جهت خویش فراهم میفرمود. چون اینگونه توفیقات یزدانی و تأییدات سبحانی برای او میسر آمد، در علوم شرعیه و صناعات فلسفیه و فنون ادبیه که نتایج افکار متقدمین و متأخرین بود تصانیف و توالیف بپرداخت . قضا را در خلال آن احوال شبی آتش به کتابخانه درافتاد و بسیاری ازآن کتب شریفه یکسره بسوخت . جمعی از اهل حسد و خداوندان حقد که پیوسته با وی طریق خصومت می پیمودند شهرت دادند که شیخ خود به عمدا در آن کتابخانه آتش افکنده تا آنکه کتب متقدمین که نسخ آنها به فرد انحصار دارد یکباره از میان برود، سپس آنها را از مکنونات خاطرخویش و مخزونات کتابخانه ٔ خود مدوّن و مرتب ساخته انشاء و ابداع آنها را به خویشتن نسبت دهد. رفته رفته این معنی به سمع مقربان حضرت و مرتبان خدمت رسیده در پیشگاه امیر مکشوف آمد. سلطان از آن سخنان روی درهم پیچید و اصلاً از شأن وی نکاست و همچنان بر قدرش می افزود.
نقل است در آن زمان ابوالحسن عروضی از آن حکیم فرزانه درخواست که درعلوم حکمیّه کتابی جامع و نافع تألیف کند. پس شیخ الرئیس اَنجاحاًلمأموله ، کتاب مجموع را که جز ریاضی جامع جمیع از اجزاء فلسفه است ، در رشته ٔ تألیف آورد. آورده اند که شیخ ابوبکر برقی از مردم خوارزم که در علم فقه و تفسیر افضل اهل آن زمان و در زهد و تقوی سرآمد زهّاد آن دوران بود و به اکتساب علوم حکمیّه و اقتناء اجزای فلسفیّه رغبتی تمام داشت ، از ابوعلی ملتمس شد که درمطالب حکمیّه که همواره مطلوب او بود کتابی آورد، بنابر آن در بیست مجلّد اجزاء فلسفه را بپرداخت و آن را حاصل و محصول نام نهاد. و هم شیخ ابوبکر متّمنی گشت کتابی در علم اخلاق تصنیف کند، کتاب البّر والأثم را در آن علم شریف تألیف کرد و به موجب شرحی که ابن خلکان در ترجمه ٔ شیخ الرئیس آورده است در آن ایام عمرش بیست و دو سال بوده است . بالجمله در آن روزگار امیر نوح بن منصور غریق بحر عدم گشت و سفینه ٔ حکمرانی سامانیان در هم شکست و چهار موجه ٔ فتنه و آشوب بخارا را در میان گرفت . یک چند منصوربن امیر نوح در آن طوفان حوادث مهار مهام بگرفت ، سپس غزنویان در آن دیار رایت استیلا برافراختند. روزگاری امور آن نواحی برین منوال بود. و چون در آن زمان پدر شیخ الرئیس در حیات نبود و بساط سلطنت سامانیان بر باد رفته بود، آن حکیم بر وفق دلخواه سروسامانی نداشت . لاجرم به ساحت گرگانج رخت برکشید و چون وزیر خوارزمشاه ابوالحسین سهلی که خود از فقها و هم فقیهان را زیاده دوستدار بود، خاطر شیخ به لقای او میل نمود و لختی از رنج سفر برآسود و با تحت الحنک و طیلسان به مجلس ابوالحسین درآمد. وزیر احترامی که در خور فضیلت او بود منظور نکرد چون مجلس خالی از اغیار گردید، ابوعلی سخن از مسائل فقهیه به میان آورد. ابوالحسین بحری زخار و ابری دررباردید در اثنای مناظرات و مباحثات از جای برخاست و اورا در مکان خویش بنشاند و بعد از طی مراسم اعزاز و اکرام از نام و نشانش جویا گشت و چون دانست او کیست و مقصود چیست ، بسده ٔ سنیه مأمون خوارزمشاه شتافت و از قدوم آن حکیم بزرگ بشارت برد. و خاطر خوارزمشاه را ابتهاج بی پایان رخ داد و روزانه ٔ دیگر بحضور طلب کرد. شیخ الرئیس بکاخ سلطانی درآمد و به توجهات کامله و تفقدات شامله مفتخر گشت و خانه ای در خور شأن و شهریه ای به قدر کفاف او را مقرر شد. چون درآن ایّام ازافاضل حکما و افاخم اطباء و اعاظم منجمین و اکابر ادبا و اماثل شعرا جمعی کثیر در ظل حضرت خوارزمشاه مجتمع بودند، شیخ الرئیس را نیز در سلک ایشان منظوم داشته و او به منادمت و مصاحبت آن جمع بسر میبرد و صحبت ایشانرا غنیمت میشمرد و پیوسته آن جمع را زیب بزم سلطنت کرده از مناظرات علمیّه و مباحثات حکمیّه ٔ ایشان زیاده محظوظ میگشت . یک چند برین تیره روزگاری میگذرانید و چون سلطان محمود بر آن نواحی نیز استیلا یافت و بر کل آن بلاد فرمان روا گشت چنانکه خوارزم شاه نمیتوانست از فرمانش سرپیچد. به نمیمت نمّامان و سعایت ساعیان در پی قتل آن حکیم بیمانند افتاد ولی بر مقصود ظفر نیافت . تفصیل آن اجمال آنکه : سلطان محمود در مذهب سنت و جماعت قدمی راسخ داشت و از ترویج طریقه ٔ عامه غفلت نمیورزید. قومی در نزد آن سلطان متعصب معروض داشتند که شیخ الرئیس در مناهج تشیّع سلوک دارد و در اثبات حقیت ایشان جدّ کافی و سعی بلیغ میورزد لاجرم ابوالفضل حسن بن میکال را که از اعیان دولت محمود بود بفرمود تا بنزد خوارزم شاه رود و پیغام گذارد که بر من معلوم گشته که جمعی از افاضل حکماء و افاخم اطبا واعاظم علما که بی مثل و نظیرند در آن دیار توطّن دارند و در نزد شما مجتمعند، مقصود آنکه آن جماعت را بپایه ٔ سریر اعلی فرستی تا شرف مجلس همایون ادراک نمایند و عمده ٔ مقصود سلطان محمود قتل شیخ الرئیس بود. چون خوارزمشاه از آن داستان آگاهی داشت و مقصود و منظور سلطان محمود را میدانست ابوریحان و شیخ الرئیس و دیگران را بخواند و شرح ماجری بازنمود و صورت حال در میان نهاد و گفت دوست ندارم که مثل شما جماعتی را که با من مصاحب بوده اید، به تکلّف به نزد سلطان محمود فرستم ولی مرا از اطاعت فرمان او گزیری نیست از آن پیش که حسن بن میکال درآید، هریک رفتن غزنین را کراهت دارید سر خود گیرید و چون حسن به خوارزم درآید و بزم ما را از حلیه ٔ وجود شما عاطل بیند، برای ما عذری موجه باشد. چون شیخ الرئیس از حقیقت امر آگاه بود بیدرنگ به جامه ٔ سفر تن بیاراست و عتبه ٔ علیا را وداع گفت . ابوسهل مسیحی نیز از رفتن غزنین اعراض کرده با وی متابعت کرد. و آن دو حکیم بیمانند از گرگانج طریق مسافرت پیش گرفتند و ابوریحان و ابن الخمار رضا دادند چنانکه در ترجمه ٔ هردو مذکور است . مع القصه حسن بن میکال در پی مطلوب به خوارزم درآمد و چون از نیل مقصودمحروم ماند، لاجرم صورت واقعه به عرض حضور سلطان برسانید و چون سلطان محمود را در آن باب اهتمام تمام بود، بفرمود تا ابونصر که در علم تصویر خبیر بود صورت ابوعلی را پرداخته و مصوران از آن روی برنقش جمال ابوعلی اطلاع یافته تمثال شیخ الرئیس را بپرداختند. و مقرر داشت که آنها را به مردم هوشیار بسپارند تا هرکس را بدان شباهت بینند و اصل را با سواد مطابق یابند گرفته بپایه ٔ سریر سلطنت فرستند. من جمله چند تمثال هم به ساحت جرجان فرستاده شد القصه شیخ الرئیس با همراهان به عزیمت جرجان و ری روانه شدند ابوسهل مسیحی در طی طریق از فرط تشنگی ، راه عدم پیش گرفت . شیخ الرئیس افتان و خیزان با رنج بسیار خود را به ابیورد رسانیدبا آنکه رنجور و آشفته حال بود در آنجا درنگ نکرده به نسا ارتحال کرد و از آنجا به نیشابور انتقال جست .یک چند در آن سرزمین به عزم اقامت بسر برد. روزی ازماوای خویش بیرون شد گروهی را دید گرد آمده اند و سخنی در میان دارند شیخ الرئیس به بهانه ای در آنجا ایستاده استراق سمع کرد و نام خود بشنید چون نیک گوش فراداشت مکشوف افتاد که آن جماعت از فرار شیخ و فرمان سلطان محمود سخن میرانند. شیخ زیاده برخود بترسید و صلاح وقت در آن دید که از آنجا مهاجرت کند، لاجرم روی به جرجان نهاد و آن اوان زمان سلطنت قابوس بود، ارباب سیر در آداب و سیر آن سلطان یاد کرده اند که وی پادشاهی فاضل و فاضل دوست و هنرمند و هنرپرور و حکما را خواستار بود و چون صیت فضایل آن امیر عادل فاضل گوشزد اعلی و ادنی شده بود، شیخ با کمال استظهار در آن بلد رحل اقامت افکند و از آنکه راه معاش بر وی تنگ آمد ناچار طبابت پیش گرفت و رفته رفته بدان فن شریف علم شد. گروهی که به امراض مزمنه مبتلا شده و از هیچ علاج سودی نیافته بودند به استعلاج نزد وی حاضر میشدند ودر زمانی اندک آن رنج بسیار را بهبود حاصل میگشت و از آن روی وی را ثروت و مکنتی فراهم شد. و در خلال آن احوال خواهرزاده ٔ قابوس سخت رنجور گشت و زمانی درازپهلو بر بستر ناتوانی نهاد. اطبای آن شهر با جد بلیغ و جهد کافی دسته دسته به معالجت بر بالین وی می نشستند و به عجز تمام برمیخاستند و روز بروز قوی در نقصان و مرض در ازدیاد بود. و امیرقابوس را از آن رنجوری و لاعلاجی ملالتی بی پایان بود. روزی بعرض رسانیدند که در این اوقات طبیبی باین شهر درآمده که در تشخیص امراض ید بیضا میکند و در علاج مرضی دم مسیحی بکار میبرد قابوس چون این بشنید با عجلت بسیار به احضار او فرمان داد و ملازمان عتبه ٔ علیا نزد شیخ شتافتند. بیدرنگ وی را به دربار امیر بردند و امیر بفرمود تا بر بالین بیمار قدم گذارد. بنا بفرموده ٔ سلطان ببالین مریض درآمد جوانی دید خوبروی متناسب الاعضا که سنین عمرش به بیست نرسیده شیخ نزدیک بستر مریض بنشست زمان ابتدا بپرسید و نبض بگرفت و قاروره بخواست بعلامات و دلایل طبیّه متوجه گشت . ساعتی به فکرت فرو رفت و گفت اکنون مرا شخصی باید که جمیع محلات و بیوتات شهر بشناسد آنگاه مردی را که از همه جا آگاه بود حاضر کردند. پس بفرمود تا مجلس را از اغیار بپردازند چون بنحوی که میخواست مجلس خلوت گشت آن مرد را بنزد خود خواند و بنشانید و نبض مریض بگرفت و گفت نخست نام محلاترا بیان کن . همی یک یک میشمردند تا به محلتی منتهی گشت که از ذکر آن محلّت شریان را در زیر انگشتان حرکات مختلفه و قرعات مضطربه طاری شد. شیخ الرئیس حَّس نبض از دست بداد آن مرد را بفرمود که اینک خانهائی که درین محلّت است ، تعداد نما. سپس نبض بگرفت هوش بر نبض و گوش بر گفتار آن مرد فرا داد و همی اسامی خانه میگفت تابنام خانه ای رسید که شریان را حالات مختلطه و آثار غریبه ظاهر گشت . شیخ الرئیس نبض را از دست رها کرده گفت کس دیگر خواهم تا اسامی ساکنان آن سرا بداند مردی بدین صفت حاضر کردند. شیخ بدو گفت نام اهالی آن خانه یکان یکان بازگوی پس انگشتان برنبض نهاد و سمع برگفتار مرد دوخت و آن مرد نام یک یک میگفت تا آنکه نامی بر زبان راند که نبض از کار طبیعی مانده به ارتعاش و ارتعاد درافتاد. اگر در هر بار سایر حالات بدنیه نیز دگرگون میگشت ، در این بار آخرین زیاده تغییر یافت .شیخ الرئیس روی بمعتمدان قابوس کرد و گفت این پسر برفلان دختر که در فلانخانه و در فلان کوی و فلان محلّت است عاشق است و از درد فراق و رنج هجران باین حالت درافتاده است . درمان آن درد و چاره ٔ آن رنج دیدار معشوق و وصل محبوب است و در تمام اعمال از آن جوان رنجوراحوال و اقوالی ظاهر میگشت که بر صدق آن مقالات برهان ساطع بود. بعد از اتمام مجلس و تحقیق مطالب محقق گشت که امر چنان است و مایه ٔ بیماری همان . بعد از آن مراتب را بعرض قابوس رسانیدند قابوس را عجب آمد وی را طلب کرد چون به حضور قابوس درآمد و با وی سخن درپیوست از نشانها که در تمثال شیخ دیده بود او را بشناخت از جای برخاست و در کنارش گرفت و بر مسند خود بنشانید و گفت ای افضل فیلسوفان و ای اکمل دانشمندان از تشخیص آن مرض بازگوی . گفت چون نبض و تفسره و علامات دیگر دیدم دانستم که این مرض در ابتدا از امراض بدنیه نبوده است بلکه از اعراض نفسانیه بوده است و چون یقین میدانستم که آن بیمار از فرط حیا کتمان سرّ خواهدکرد، ناچار راه تشخیص را در سلوک آن منهاج دیدم و چنانچه معروض افتاد اصابه ٔ حدس کردم پس صورت ماجری مکشوف داشت . ملک را زیاده خوش آمد و آفرینها راند و شیخ را به صلات و جوایز و اکرام و اعزاز چندان بنواخت که مزیدی متصور نبود. پس گفت ای اجل حکیمان این هردو خواهرزادگان من و بایکدیگر خاله زادگانند اختیاری نیکو کن تا دختر را برای این پسر به عقد ازدواج پیوند دهیم . پس شیخ به حسب فرمان قابوس اختیاری معین کرده عقد بربستند. بیمار را در اندک زمان آن رنج بسیار زایل گشت . بالجمله قابوس مصاحبت آن فیلسوف بزرگ را غنیمت دانسته آناً فآناً بر اعزاز و احترام وی می افزود و در نزد سلطان محمود شفاعت و ضراعت در باره ٔ او از حد بگذرانید و از آن مفاوضات و مراسلات ، عاقبت کار محمود گردید و غبار کینه که سلطان محمود از شیخ الرئیس در سینه داشت یکسره زایل گشت .
معالقصه یکچند آن حکیم بزرگ در ملازمت قابوس بسر برد قضارا در آن ایام اهل مملکت بر قابوس شورش کرده نوائر فتنه چنان اشتعال یافت که از هیچ تدبیر خاموش نشد. بساط سلطنت پامال و خود او دستگیر آمده در یکی از قلاع بسطام که موسوم به خناشنک بود او را به قید حبس آوردند و بعد از چند روز مقتول گشت . چنانکه این واقعه در تواریخ مضبوط است . پس به ناگزیر شیخ از جرجان با عجلت تمام بیرون شده طریق دهستان پیش گرفت و مدتی در آن سرزمین اقامت و به تألیف چند کتاب اشتغال جست و پس از چندی بیمار و ناتوان به ساحت جرجان معاودت کردو در بسط بلوی و بث شکوای خویش قصیده ٔ غرائی که یک بیتش این است بیاورد:
لَمّا عَظمْت فَلیس مِصر واسعی
لَمّا غَلاثمنی عدمِت الُمشتری .
و هم در آن ایام ابوعبیداﷲ جوزجانی مسمّی به عبدالواحد به جهت تحصیل علوم فلسفه ، مصاحبت شیخ الرئیس اختیار کرد و همواره تا اواخر ایّام زندگانی آن حکیم فرزانه به ملازمتش بسر میبرد. و اکثر مورخین تمام حالات شیخ را از قول او روایت کرده اند و غیر اخبار او را در آن باب مستند و معتمد ندانسته اند. از ابوعبیداﷲ نقل کرده اند ابومحمد شیرازی که در جرجان ساکن بود و به تحصیل علوم فلسفه رغبتی تمام داشت ، از شیخ درخواست کرد که فضل شامل عام و قبض کامل تام را از وی دریغ نداشته بافادات و افاضات خویش وی را مستسعد و مستفیض دارد. شیخ الرئیس از قبول این معنی بر وی منّت نهاد پس ابومحمّد در قرب جوار خود از برای شیخ الرئیس خانه ای خرید و شیخ در آنجا فرود آمد. و با فراغ بال و رفاه حال بدانجا بسر میبرد و همه روزه به محضر شیخ سعادت اندوز شده علم منطق و مجسطی از او فرا میگرفت . و ابوعبیداﷲ نیز از هر باب در هر کتاب با او موافقت و مرافقت داشت و چون روزگار دراز از وی دست فتنه وآشوب کوتاه مانده بود، به تصنیف و تألیف مواظبت جسته کتاب اوسط جرجانی و مبداء و معاد و دیگر کتب را در آن ایام بپرداخت ، چنانکه تفصیل جمله ٔ آن کتب مرقوم خواهد گشت و هم مؤلفاتی را که در دهستان شروع کرده بود به پایان برد. چون زمانی برین بگذشت و از مکث جرجان دلگیر گشت ، از آنجا مسافرت کرده به جانب ری متوجه شد. آن روزگار ایام سلطنت مجدالدوله و ملکه مادرش بود برخی که از جلالت قدر شیخ الرئیس مطلع و از ورود او آگاه بودند، نزول وی را بدان سرزمین معروض داشتندو او شیخ الرئیس را طلب کرد و چون به شرف حضور سعادت یافت زیاده تو قیرش نمودند و در التزام سُده ٔ علیا حکم اکید عزّ صدور یافت . شیخ الرئیس تقبل آستان کرده و در عتبه ٔ علیه ملازمت جست . اتفاقاً در آن ایام مجدالدوله را مرض مالیخولیائی عارض گردید. ملکه شیخ را به معالجت بخواند و در اندک زمان از علاج آنمرض آثار مسیحا ظاهر کرد و احسان بسیار و اکرام زیادت از ملکه بدید. و در آن ایام کتاب معاد را به نام مجدالدوله تصنیف کرد. در اثنای آن روزگار این معنی اشتهار و انتشار یافت که سلطان محمود به عزم تسخیر ری مراحلی طی کرده و عماقریب رایت استیلای او در آن نواحی شقه گشا خواهد شد. شیخ الرئیس را خوف و هراس غالب آمد ناچار از ری به قزوین انتقال کرد و از قزوین به همدان رفت . و آن ایام نوبت امارت و حکمرانی به نام شمس الدولةبن فخرالدوله بود شیخ الرئیس به کدبانویه (؟) که از امرای شمس الدوله بود پیوست و یک چند نظارت امور وی به او تعلق گرفت قضا را در آن ایام شمس الدوله را قولنجی طاری گردید و مراتب طبیّه ٔ او در حضرت سلطنت مکشوف افتاد. آن حکیم را بخواست و استعلاج کرد. شیخ الرئیس با حقن و شیافات مفتحه و سایر تدابیر طبیّه وی را از آن مرض خلاص داد. و مورد تحسین و آفرین شمس الدوله گردید و در همان مجلس آن حکیم اجل را به خلاع گرانمایه بنواخت و هم به منادمت خویش امتیاز داد. در این اثنا شمس الدوله به کرمانشاهان و حرب عناز که حاکم آن دیار بود توجه فرمود و شیخ نیز در آن سفر ملازم بود. بعد از تلاقی فریقین شمس الدوله را مطلوب میسر نگردید و فتحی دست نداد و به همدان معاودت کرد و از شیخ الرئیس درخواست که کلیه ٔ امور وزارت وی را متقلد گردد و او قبول کرد و یک چند رتق و فتق مهام را با نهایت اقتدار بگذرانید. چون در آن ایّام خزانه ٔ شمس الدوله تهی از سیم و زر بود تمنّای لشکریان و وظایف ملازمان و مرسومات صاحب منصبان چنانچه بایستی به ایشان عاید نمیشد، مردمان این معنی را از شیخ الرئیس دانسته به تحریک ارباب غرض و تفتین اصحاب حسد گروهی از لشکریان به سرای شیخ ریختند و آنچه یافتند به غارت بردند، سپس وی را گرفته به حضور شمس الدوله آوردند و بر قتلش تحریض میکردند. شمس الدوله آن عرایض را التفاتی نیاورد ولی محض اطفاء نوایر فتنه و اخفاء محبّت آن حکیم فرزانه دست وزارت او را کوتاه کرد. لاجرم شیخ الرئیس خانه نشین و خلوت گزین گردید و به منزل ابوسعید دخدوک که با او اتحاد داشت فرود آمد و هم قریب چهل روز در آنجا متواری بود. اتفاقاً در آن ایام مرض قولنج که شمس الدوله را معتاد بود، بر وی عارض گشت و در طلب شیخ الرئیس جدّ و جهد بسیار کرده بعد از جستجوی بی شمار از وی نشانی جستند. شمس الدوله جمعی از خواص خود را بنزد وی فرستاده و حضورش را خواهشمند گردید. شیخ الرئیس اطاعت کرده پس از درک حضور شمس الدوله از دیدار وی فرحی بی نهایت حاصل کرده و با تفقدات بی پایان و توجّهات بیکران مراسم اعتذار بجای آورد. شیخ الرئیس دیگر باره آن عارضه را علاج کرد و شمس الدوله از قدر معاندینش بکاست و بیش از پیش بر اعزاز و اکرام او بیفزود و ثانیاً منصب جلیل وزارت به وی تفویض فرمود. در آن ایام ابوعبیداﷲ که از اجله ٔ تلامیذ شیخ الرئیس و از خواص اصحاب او بود،متمنی ّ گشت که کتب ارسطو را شرح کند و چون از برای آن حکیم بزرگ با وجود مشاغل وزارت فراغی نبود، از آن درخواست معذرت خواست و چون ابوعبیداﷲالحاح از حد بگذرانید، فرمود: اکنون که ترا بکشف حقایق حکمیّه رغبت است مخزونات و معتقدات خود را مدون خواهم داشت و بی آنکه مباحث دیگران و اقوال مخالفین در میان آرم تألیفی خواهم کرد. ابوعبیداﷲ بشکرانه ٔ آن نعمت ثنا کرد و دعا گفت پس شیخ الرئیس قبولاً لملتمسه بتصنیف طبیعیات شفا پرداخت و ایضاً کتابی از کتب خمسه ٔ قانون را نیز در آن ایام برشته ٔ تصنیف درآورد. و از فرط میل و کثرت ولع که او را در مقالات علمیه بود، هرشب جمعی کثیر از طلاب علوم و جمّی غفیر از علماء آن مرز و بوم در حضرتش جمع میشدند و از بیانات شافیه و مقالات وافیه آن فیلسوف اعظم استفاده و استفاضه می کردند. ابوعبیداﷲ گوید: هریک از متعلمان را نوبتی بود که تقدیم و تأخیر میسر نمیشد. من در موعد مقرر از کتاب شفا مستفید گردیده ، سپس دیگران مستفیض می شدند. و زمانی بر این منوال برگذشت اتفاقاً شمس الدوله به حرب حاکم جبال که طغیان و سرکشی آغاز کرده بود تصمیم عزم داد و بفرمود تا شیخ الرئیس نیز مانند رایت منصور همراه باشد. پس شیخ الرئیس از ملازمت استعفا کرده معاف شد و در همدان بماند و امیر بیرون رفت . به اقتضای تقدیر و سوء تدبیر در عرض راه ، دیگرباره امیر را مرض قولنج عارض گشت . از وجود مقوّیات مرض و فقدان اسباب علاج قولنج رااز هر باره رنج افزون آمد و به استصواب امرا و سایرملازمان از پی اصلاح مزاج و انجاح مرام به صوب همدان عطف عنات کردند و امیر را در محفه ای جای داده روی به راه نهادند هنوز به بلده ٔ همدان نرسیده بودند که گرگ اجل دررسید و صولت حیاتش درهم شکست امرا و اعیان آن مملکت به حکومت فرزند وی تاج الدوله رضا دادند و باوی بیعت کردند و کسی به طلب شیخ فرستادند تا وزارت را متقلد شود. چون در روزگار شمس الدوله از لشکریان وسایر مردمان رنج بسیار دیده و ناملایم بیشمار شنیده بود، از قبول وزارت امتناع جست و از خوف اجبار و بیم الزام ایشان به خانه ٔ ابوغالب عطار که از تلامیذ و هم از خواص دوستان او بود متواری گردید و مکتوبی به علاءالدوله ابوجعفر کاکویه بنوشت ؛ ایما بر آنکه اشتیاق تقبیل حضور زیاده از آن است که در ذرایع و عرایض درآید هرگاه به احضارم اظهاری شود به زیارت عتبه ٔ علیه شتابان خواهم شد و آن مکتوب را در نهانی بجانب علأالدوله بفرستاد. معالقصه در آن هنگام ابوعبیداﷲ از شیخ الرئیس درخواست کرد که اکنون که اوان فراغت و زمان رفاهیّت است ، خوشتر آنکه اوقات سراسر افاضات به اتمام تتمه ٔ شفا و قانون مصروف آید. شیخ قبول کرد و ابوغالب را بخواست و از وی کاغذ و محبره طلب کرد پس رؤس مسائل حکمت را که بایستی در آن کتاب درج کند در ده روز فهرست کرده سپس در مطالب عالیه و مقاصد شریفه ٔ آن کتاب تجدید نظر فرمود و یک یک را شرح می کرد و بر دقایق و نکات آن می افزود و آنچه را متعلق به مطلبی و مقامی میدانست در محل خود ایراد میکرد. و هر روز چندین ورق بر این نسق تسوید و تحریر میفرمود. و چون از طبیعیّات و الهیّات آن کتاب خاطر بپرداخت و جمله را از سواد به بیاض آورد، به تألیف اجزاء منطقیه آستین برزد و جزوی از آن اجزاء برنگاشت .
آورده اند که تاج الملک در ایام شمس الدوله در سلک امرای وی منسلک بود چون پسرش تاج الدوله بر مسند حکمرانی جای گرفت و دست وزارت بر اومسلم شدنظر به کینه ٔ دیرینه ای که از شیخ الرئیس در دل داشت درحضرت تاج الدوله از شیخ الرئیس سعایت برد و شکایت آغاز کرد که وی را با علاءالدوله کاکویه در نهانی مراسلات و مفاوضات است . آن سخنان بر تاج الدوله اثر کرده بفرمود تا شیخ را گرفته به زندان برند. جمعی درصدد برآمدند و در هرجا گمان رفتی ، میرفتند. آخرالامر گروهی از معاندین وی گماشتگان تاج الملک را به خانه ٔ ابوغالب عطار دلالت کردند و ناگهان به خانه ٔ ابوغالب درآمده شیخ را بند کرده به قلعه ٔ بردان بردند. نقل است که چهارماه در آن قلعه بماند و درآن ایام که هنگام سجن وسجین او بود، فراغ وقت را غنیمت شمرده بعض اجزاء شفا را که ناتمام مانده بود به اتمام برد و تاب هدایه و رساله ٔ حی بن یقظان را نیز در آن قلعه تصنیف کرد و قصیده ای در شرح حال خود که یک بیت آن این است انشاد فرمود:
دُخُولی فی الیقین کما تراه
و کُل ّ الّشک فی امر الخُروُج .
در خلال آن حال علاءالدوله به قصد تنبیه تاج الدوله و تسخیر همدان بدان صوب متوجه شد. تاج الدوله چون تاب مقاومت نیاورد به قلعه ٔ بردان که شیخ محبوس بود پناه برد و چون علاءالدوله بی منازعی به همدان درآمد، بحکم فتوّت و مروّت همدان را به پسر شمس الدوله واگذارد. و خود به اصفهان مراجعت کرد. بعد از نهضت علاءالدوله ، تاج الملک وزیر با شیخ الرئیس در مقام اعتذار برآمده و از وی درخواست که در صحبت ایشان به همدان بازگردد. شیخ مسئول وی را مقبول شمرده بمصاحبت پسر شمس الدوله و تاج الملک به همدان آمده در خانه ٔ یکی از سادات علوی که از دوستان وی بود منزل گزید و باب مراودت و مخالطت بر مردمان مسدود کرد و اجزاء منطقیّه و سایر مباحث شفا را که ناتمام بود در خانه ٔ علوی به پایان برد ورساله ٔ ادویه ٔ قلبیّه را هم در آن زمان بپرداخت . گویند بعد از وفات شمس الدوله قرب دو سال در کنج انزوا با گنج تألیف و تصنیف بسر برد و چون از طول اقامت دلتنگ شده بود بهوای رفتن اصفهان درافتاد و در انتظاروقت و انتهاز فرصت میگذرانید تا آنکه مقتضیات را موجود و موانع رامفقود یافت و لباس اهل تصوف درپوشید وبرادر کهتر خود محمود را با ابوعبیداﷲ و دو غلام برداشته طریق اصفهان را وجهه ٔ همت ساخت . بعد از رنج بسیار به قریه ٔ طبرک که نزدیک شهر اصفهان بود رسید و چون یک دو روز در آن قریه از رنج راه برآسود علاءالدوله را خبر شد که آن مطلوب و آن مقصود که همواره انتظارش میبرد به قلمرو او وارد گشته جمعی از مشاهیر امرا و ارکان و گروهی از معارف فضلا و اعیان اصفهان را بفرمود که وی را استقبال کنند و جنیبتی مخصوص با ساخت سلطانی و خلعتی گرانبها و سایر تشریفات نیز برای شیخ آماده دارند. پس در کمال اعزاز به شهر اصفهان درآمد و در یکی از محلات در خانه ٔ عبداﷲبن ابّی که از اعاظم رجال بود فرود آوردند و هرگونه مایحتاج که در خور وشایسته بود فراهم کردند، پس علاءالدوله دیگر روز شیخ الرئیس را بحضور خود دعوت کرده و زیاده از حد تعظیم و تبجیل مرعی فرمود و مقرر داشت تا درلیالی جمعه جمعی از فقها و حکما که در آن بلد اقامت داشتند بمجلس علاءالدوله حضور به هم رسانند و جز مناظرات علمیّه و مباحثات حکمیّه سخنی در میان نیارند. نقل است : در هر شب جمعه که علما حاضر می گشتند شیخ الرئیس مسئله ای را مطرح میفرمودی و چون بسخن درآمدی دیگران سراپا گوش می شدند و از بیاناتش استفادات می کردند و هریک را در هر باب شبهتی بود از وی میپرسید و او با بیانی موجز حل میفرمود. و در آن ایام وقتی ابومنصور حیان که یکی از فضلا و ادبای اصفهان بود در نزد امیر علاءالدوله نشسته و شیخ نیز حاضر بود، از لغات عربیّه سخن بمیان آمد و شیخ در آن باب لوای مفاخرت برافراشت . ابومنصور گفت شیخ علوم فلسفه و حکمت را چندان داراست که هیچکس را با وی یارای همسری و برابری نیست ولی فن لغت بسماع اهل لسان منوط و موکول است . بدین واسطه در این مورد اقوال شیخ حجّت نباشد. شیخ را آن سخن گران آمد و بکتب لغت رجوع کرد و کتاب تهذیب اللغة را که از تصانیف ابومنصور ازهری است از خراسان بطلبید و نسخ دیگر نیز بدست کرد و بمطالعه مشغول گردید و در علم لغت بمرتبه ای رسید که مافوق آن متصورّ نبود. بعد از آن قصیده ای انشاد کرد مشتمل بر لغات طریفه و الفاظ بدیعه و سه رساله انشاد فرمود که هر رساله بر چند فصل مشتمل بود: یکی بر طریقه ٔ ابن عمید و ثانی بر سبک صاحب بن عباد و دیگری بر شیوه ٔ ابراهیم اسحاق صابی . و آن رسایل را مانند کتب قدیمه مرتب داشت و آن داستان با امیردر میان نهاد و درخواست تا آن راز را مکتوم فرموده و به هیچ وجه ابراز نفرماید. بنا بر رسم معهود روزی ابومنصور به حضور امیر درآمد و بعد از طی مقالات بدو متوجه گشت و گفت این رسایل را در این روزها یافتیم وهمین خواهیم تا مضامین نظم و نثر آنرا معلوم کنیم . ابومنصور بگرفت و آنها را با دقت نظر مطالعت کرد و بسیاری از آن مواضع بر وی مشکل ماند. در این اثنا شیخ الرئیس حاضر گشت و هر لغتی که بر ابومنصور مشکل مانده بود بیان فرمود و در استدلال و استشهاد چندان احاطت و استیلاء ظاهر کرد که حاضران در حیرت شدند ابومنصوربفراست دریافت که آن نظم و نثر از نتایج طبع اوست . لاجرم خجل و منفعل بنشست و به معذرت برخاست و گفت آمنّا و صدقّنا که تو خود در هر فن از هر ذی فن افضل و اعلمی . و در آن اوان کتاب لسان العرب را که در فن لغت است ، تألیف فرمود لیکن شیخ را فرصتی دست نداد که آنرا از سواد به بیاض آرد و آن کتاب با سایر مؤلفات وی به غارت رفت . چنانکه تفصیل آن در خاتمه ٔ ترجمه یادخواهیم کرد. و مقارن آن ایام علاءالدوله منصب جلیل وزارت را بدو تفویض فرمود. نقل است در آن روزگار که عنان وزارت در کف کفایت شیخ الرئیس بود همواره قبل از طلوع صبح صادق از خواب برخاستی و به تصنیف و مرور کتب اشتغال ورزیدی و بعد از ادای فرایض تلامیذ او مانندکیا رئیس و بهمنیار و ابومنصور رزیله و عبدالواحد جرجانی و ابوعبداﷲ معصومی و سلیمان دمشقی و جمعی دیگردر حضرتش حاضر می شدند و حقایق حکمیّه و دقایق طبیّه و دیگر علوم را استفاضه می کردند. بهمنیار گوید: در آن ایام شبی در صحبت احباب به عشرت و عیش صبح کرده بودیم و بعد از افتراق به مدرس اجتماع کردیم . شیخ الرئیس به تحقیقات دقیقه مبادرت جست هر قدر در تفهیم مطالب و توضیح مقاصد اهتمام فرمود آثار فهم و ادراک در ما ندید و به جانب من متّوجه گشت و گفت پندارم که دوش اوقات شریفه و عمر عزیز را به تعطیل و اهمال ضایع کرده اید. عرض کردم چنان است که دریافته اید پس برآشفت و آب در دیدگان بگردانید و آه سرد برآورد و گفت بسی افسوس دارم که عمر گرانمایه به بیهودگی درباخته و باین معارف و معانی قدری و وقعی ننهاده اید. سبحان اﷲ ریسمان بازان در پیشه ٔ خود به مقامی میرسند که مایه ٔ حیرت هزار عاقل میشوند و شما در اقتناء معارف فقه چندان قادر نشده اید که جهال زمان از ملکات روحانیه ٔ شما متحیر گردند. الغرض آن شاگردان فخام که هریک استادی مسلم بودند همه روزه از محضر وی استفادت می کردند ودر ادای فرایض پنجگانه به وی اقتدا میکردند و به فیض صلوة جماعت مستفیض میشدند. سپس شیخ الرئیس به قطع وفصل امور و اصلاح نظام جمهور میپرداخت و از رای رزین و فکر دوربین در اصلاح عباد و تعمیر بلاد و اطفاء فساد تدبیراتی میکرد که اصحاب کیاست را عقول به حیرت فرو میشد.
آورده اند که در آن ایام یکی از اجلاء امراء که خود از منتسبان سلطنت بود بمرض مالیخولیا گرفتار شد و در خاطر وی چنان نقش گرفته بودکه خود گاو فربهی شده است و همه روزه بانگ گاو همی کرد و هرکس بنزدیک وی میرفت ، او را رنجه میداشت و میگفت اینک من گاوی فربهم مرا بکشید و از گوشت من هریسه ای نیکو فراهم کنید. روزگاری بر این احوال برگذشت ومرض وی هرروز بیش از پیش بود رفته رفته اشتداد آن مرض به جائی رسید که هیچ از اشربه و اغذیه نمیخورد و از آن روی او را هزالی مفرط عارض شده بود. اطبا از معالجت عاجز آمدند لاجرم تفصیل مرض و عجز اطبا را درحضرت علاءالدوله عرضه داشتند و متمنی شدند که شیخ را به معالجت برگمارد. پس علاءالدوله شیخ الرئیس را بخواست و بفرمود تا آن مرض را معالجه کند. شیخ پرستاران مریض را بخواند و از ماهیت آن مرض چنانچه باید اطلاع یافته ، گفت بروید و او را بشارت دهید که اینک قصاب را خبر کرده ایم و می آید تا تو را بکشد مریض چون این خبر بشنید شادی بسیار کرد و از جای برخاست و بنشست شیخ با تجمل و کوکبه ٔ وزارت بدر سرای بیمار آمد و خود کاردی بدست گرفته با یک دو تن از ملازمان به درون سرای رفت . و فریاد زد گاوی که او را باید کشتن در کجاست ؟ بیرون بیاورید تا بکشم . بیمار چون این بشنید از منزلی که داشت مانند آواز گاو بانگی کرد یعنی اینجاست شیخ فرمود که او را میان سرای بکشید و ریسمان بیاورید که دست و پای او را ببندید بیمار را چون این آواز بگوش رسید از فرط خوشحالی برخاسته میان سرای درآمد و برپهلو بخفت پس دست و پای او سخت محکم ببستند شیخ خودنزدیک آمد و کارد برکارد بمالید و بنشست و دست بر پهلوی او میزد چنانکه عادت قصابان است . پس گفت این گاو سخت لاغر است . امروز برای کشتن خوب نیست چند روز اورا علوفه دهید تا فربه شود و زودتر او رابکشند. بیمار از شوق آنکه زودتر کشته شود بخوردن درآمد و بدان سبب از هر گونه اشربه و اغذیه بدو دادند و داروهای مناسب خورانیدند و اطباء بفرموده ٔ شیخ دست بمعالجت برگشودند و در اندک زمان آن بیمار از آن مرض صعب العلاج خلاص یافت و علاءالدوله از آن تدبیر صایب و آن علاج نیکو زیاده شگفت آمد و بر تحسین و آفرین شیخ بیفزود.
در تاریخ الحکماء مضبوط است که در آن ایام به اتمام بقیه ٔ کتاب شفاء بپرداخت و از کتاب منطق و مجسطی فراغت یافت . چه قبل از آن بر کتاب اقلیدس و ارثماطیقی و موسیقی اختصار کرده بود و در هر کتاب از ریاضیات زیادتیها که محتاج الیه میدانست بیفزود. اما در مجسطی ده شکل از اختلاف منظر ایراد کرده و همچنین در آخر مجسطی در علم هیئت مطالبی آورد که قبل از وی نیاورده بودند و در کتاب اقلیدس شبهاتی چند ایراد کرد و در ارثماطیقی خواص حسنه استنباط کرد.و در موسیقی مسئلها افزود که متقدمین حکما از آنها غافل بودند و همی بر آن کتاب میفزود تا آنکه به جمیعفنون حکمیّه مشحون آمد و به تصحیح و تنقیح آن پرداخت و جمله ٔ آنها در آنجا اتمام پذیرفت ، الاکتاب نبات وحیوان . گویند آن کتاب را در سالی که علاءالدوله بشاپور میرفت در عرض راه تصنیف کرد. و ایضاً در آن روزگار که متقلد وزارت و مقیم اصفهان بود، کتاب نجات را که از اجل تصانیف اوست به رشته ٔ جمع و تألیف درآورد.الغرض هر روزه بیش از پیش در حضرت علاءالدوله اختصاص و مزیتی دیگر میدید. و گویند در ایامی که علاءالدوله محض اصلاح پاره ای از مفاسد به همدان رفت ، شیخ نیز ملازم او بود و ابوعبیداﷲ که پیوسته مصاحب شیخ الرئیس بود حکایت کند: در آن ایام شبی در مجلس علاءالدوله صحبت از نجوم درپیوست و اختلالی که در تقاویم معموله بحسب ارصاد قدیمه واقعست بمیان آورد علاءالدوله بفرمود که شیخ الرئیس دست از آستین فضایل برآورده بپای مردی دانش و بینش ، رصدی بناکند. پس گنجور خویش را بخواند و مقرر فرمود که هرنوع و هر طور که آن دستور معظم دستوردهد بیدرنگ مصارف مقرره را بپردازد. ابوعبیداﷲ گویدکه شیخ مرا طلب کرده اصلاح آن امر و انجام آن قصد رادر عهده ٔ اهتمام من مفوض داشت و محض تسهیل عمل و تشریح نکات و توضیح دقایق خود رساله ای در آن باب املا فرمود و من به حسن اهتمام و کمال مراقبت در چند سال نیل مقصود را چندان آلات و ادوات فراهم آوردم که مزیدی متصور نبود، ولی کثرت اسفار علاءالدوله و وفور مشاغل شیخ الرئیس که در هرسال از بنای رصد خانه شاغل و مانع گشت ، و از آن روی آن امر معوق ماند و حاصلی که در آن باب عاید شد، آن بود که اکثر غوامض نجومیه منحل گشت واغلب اعمال رصدیه معلوم و مشهود گردید و کتاب حکمت علائیه را در آن ایام به انجام رسانید. و هم ابوعبیداﷲ گوید: مدتها گذشت که در زمره ٔ تلامیذ آن استاد الکل فی الکل بودم هرگز ندیدم که در سیر کتب به ترتیب مطالعه کند بلکه مواضع مشکله ٔ هرکتاب را تفحص کردی تا شأن و مقام مصنف را بشناسد و هم نقل است که چون کتاب مختصر اصغر را که در منطق تألیف کرده است ، به شیراز بردند فضلا و حکمای آن سرزمین در چند موضع آن کتاب ایرادات و شبهات یافته بر جزوی چند بنوشتند با مکتوبی بنزد ابوالقاسم کرمانی که رفیق ابراهیم بن بایار دیلمی بود فرستادند ابوالقاسم آن اجزا را به نزد شیخ الرئیس برد شیخ اجزا را بگرفت و نظر میکرد و با ابوالقاسم سخن می گفت و با سایر مردم تکلم می کرد تا هنگام نماز عشا بر این منوال بگذرانید پس آغاز نوشتن ایراد و جواب یک یک از آن شبهات کرد و آن ایام فصل تابستان و شبها در نهایت کوتهی بود هنوز شب از نصف نگذشته بود که تمام آن ایرادات و آن شبهات را جواب بنوشت . ابوالقاسم کرمانی گوید: بر شیخ وارد گشتم در حالتی که شیخ بر مصلّی نشسته و اجزائی که در جواب مشکلات علمای شیراز نوشته بود نزد من بگذاشت و فرمود این اجزا را بگیر و در مکتوب خود از تحریر جواب مسائل و صورت حال بنویس . ابوالقاسم صورت حالی را بنوشت و چون فضلا و علمای شیراز آن تحریر دلپذیر و مطالب بی نظیر را دیدند متعجب گردیدند و بر فضائل او و قصور ادراک خوداعتراف و اقرار آوردند.
حکایت کرده اند در هنگامی که آن فیلسوف بزرگ در اصفهان متقّلد وزارت بود، وقتی علاءالدوله کمربندی از سیم که مُحلّی بزر و مکلّل به لآلی بود با کاردی که از جواهر ترصیع و از گوهرهای قیمتی آویزها داشت به وی موهبت فرمود و چون کمر مرُصع و کارد مکلل بازَی وی مناسب نبود، بیکی از غلامان که مقّرب حضور بود ببخشید. پس از چند روز علاءالدوله بدید که آن غلام کمر را در میان بسته و آن کارد را بر کمر زده حقیقت امر را پرسید غلام عرض کرد که شیخ الرئیس به من مکرمت کرده است . علاءالدوله زیاده ازین معنی برآشفت چه آن کمر و آن کارد از مختصّات علاءالدوله بود. غلام را سیاست بلیغ کرده به قتل شیخ کمر بربست یکی از محرمان حضورکه با وی اتحاد و دوستی داشت شیخ را از ماجری مطلّعساخت و آن حکیم از لباس معتاد به کسوت دیگر تن بیاراست و از اصفهان روی به ری نهاد. چون بدان سرزمین درآمد از پی تحصیل قوت به بازار شد. به هر سوی مینگریست ، دکه ای به نظر درآورد که در آنجا جوانی نیکوروی نشسته جمعی از مرضی بر وی اجتماع دارند شیخ نزدیک دکه ٔآن جوان طبیب بایستاد و در اعمال و اقوال او چشم دوخته و گوش فراداشت در آن اثنا زنی قاروره بر دست به استعلاج به نزد وی حاضر شد جوان چون قاروره بدید بلاتأمل و درنگ گفت مریضی که این قاروه ٔ اوست یهودی است .بعد از آن گفت چنین میدانم که صاحب قاروره امروز ماست خورده ، گفت چنین است . سپس گفت خانه ٔ این مریض و خوابگاه او در مقامی پست است . زن گفت آری . شیخ الرئیس از حدس آن جوان زیاده در تعجب شد ناگاه جوان را بر وی نظر افتاد. شیخ الرئیس را به نزد خود خواند و بر صدرش بنشانید چون از عمل و معالجت فراغت یافت گفت چنان میدانم که تو خود شیخ الرئیس باشی که از بیم علاءالدوله فرار کرده ای شیخ را حیرت زیاده شد پس استدعا کرد که بر وی منّت گذارد و در منزل او فرود آید شیخ الرئیس با جوان طبیب روی به منزل نهادند پس از شرایط میزبانی و سایر تکلّفات که از وی به تقدیم رفت . روزی شیخ الرئیس سخن از ماضی به میان آورده گفت در آن روز از چه رو دانستی آن قاروره از یهودی است و او ماست خورده و مکانش در جای پست است ؟ عرض کرد که چون آن عورت دست بیرون آورد پیراهنی که بس قیمتی و لکن چرکین بود در تن داشت ، دانستم که آن زن یهودیه است و هم آلوده ٔبه ماست بود حکم کردم که ماست خورده و چون در این شهر محّله ٔ یهودیان در مقام پستی است ، لهذا گفتم که منازل شما این حال دارد. شیخ دیگرباره پرسید که از چه دانستی که من ابوعلیم و از بیم علاءالدوله فرار کرده ام ، جوان گفت چون صیت فضایل و آوازه ٔ جلالت شنیده بودم آنرا در ناصیه ات مشاهدت کردم بخاطرم بگذشت که شایدابوعلی باشی و میدانستم که علاءالدوله با رغبت و اختیار از مانند تو حکیم و وزیری دست بردار نخواهد شد لاجرم حادثه ای روی داده است و بدان واسطه باید از وی فرار کرده باشی ، شیخ الرئیس بدان طبیب گفت اکنون مسئول تو از من چیست تا آنرا قرین انجاح کنم ؟ گفت علاءالدوله از چون توئی چشم نخواهد پوشید و عماقریب در استرضای خاطر شریف برآید و بر منصب سابق برقرارت دارد ملتمس آن است که چون نزد وی روی آنچه از من دیده ای به عرض برسانی و مرا در سلک ندیمانش منتظم سازی . چند روزی برنیامد که علاءالدوله جمعی از خواص خود را با تشریف وزارت به معذرت نزد شیخ فرستاده و وی را به اصفهان بخواند. شیخ الرئیس آن جوان طبیب را همراه برده پس ازرسیدن به حضور علاءالدوله ماجرای آن جوان را به عرض رسانید. رفته رفته او را در جرگه ندمای علاءالدوله منسلک داشت . در زمانی که شیخ الرئیس در اصفهان به شغل وزارت و امر ریاست میگذرانید چندان نوادر و لطایف در طی مکالمات درج میکرد که ادبای دقیقه یاب و ندمای نکته سنج در حیرت میشدند.
در تاریخ نگارستان نگارش یافته که شیخ الرئیس هرچند بر اصحاب علوم و ارباب فنون در استادی مسلّم بود و در هر باب و کتاب همه کس را ملزم میکرد، ولی وقتی از اوقات از مردی کناس چندان الزام دید که در نزد همراهان رفته از فرط شرم و خجلت خاموش گردید و آن داستان چنان بود که روزی با کوکبه ٔ وزارت از راهی میگذشت کناسی را دید که خود بدان شغل کثیف مشغول و زبانش بدین شعر لطیف مترنم است :
گرامی داشتم ای نفس از آنت
که آسان بگذرد بر دل جهانت .
شیخ را از شنیدن آن شعر تبسم آمد با شکرخنده ای از روی تعریض آواز داد که الحق حدّ تعظیم و تکریم همان است که تو در باره ٔ نفس شریف مرعی داشته ای قدر جاهش این است که در قعر چاه بذّلت کنّاسی دچارش کرده و عزّ شأنش این است که بدین خفّت و خواری گرفتارش ساخته ای و عمر نفیس را در این امر خسیس تباه میکنی و این کار زشت را افتخار نفس می شماری . مرد کناس دست از کار کوتاه و زبان بر وی دراز کرده گفت در عالم همت نان از شغل خسیس خوردن به که بار منت رئیس بردن . ابوعلی غرق عرق شد و با شتاب تمام بگذشت . الغرض ابوعلی در ملازمت علاءالدوله چندان دُرر آبدار و لالی شاهوار در درج اطباق به یادگار گذاشته است که از مدح و وصف و از قوه ٔ تحریر بیرون است . در کتب تواریخ مسطور است که چون سلطان محمود سبکتکین عراق عجم را مسخر کرد و مجدالدوله دیلمی را گرفته به غزنین فرستاد ابوجعفر علاءالدوله کاکویه که از جانب مجدالدوله حاکم اصفهان بود از صولت سلطان محمود خائف گردیده بفارس رفت . سلطان محمود پس از ضبط آن مملکت و تسخیر ری ایالت عراق و مضافات آنجا را به فرزند خود مسعود بازگذاشت و خود به غزنین مراجعت کرد. علاءالدوله به صلاح وقت پسر خود را با تحف بسیار و هدایای بیشمار نزد سلطان مسعود فرستاد و آن کردار در پیشگاه حضورسلطان مقبول و پسندیده افتاد و حکومت اصفهان و مضافات آن ملک را به دستور سابق به وی رد کرده بر استقرار و استیلایش اهتمام کرد تا مسلط شد. چون چندی برگذشت از فرط استیلا و حسن تدبیرات شیخ الرئیس ملک را از هرخلل مصون دیده داعیه ٔ استقلال پیدا کرد. سلطان مسعودرا از مافی الضمیر وی اطلاع حاصل شد با لشکر جرّار روی به اصفهان نهاد. علاءالدوله تاب مقاومت نیاورده از اصفهان به شاپور و اهواز رفت . سلطان مسعود به اصفهان درآمد و خواهر علاءالدوله به دست سلطان مسعود افتاد شیخ الرئیس سپاس نعمت قدیم را منظور داشته در حفظ ناموس علاءالدوله زیاده مراقبت داشت . فکر رزین وعقل دوربین وی را بر آن رهنمائی کرد که در نهان به سلطان مسعود بنوشت که خواهر علاءالدوله را شأن و رتبه به حدّیست که کفو تو خواهد بود. بهتر آن است که او را از پردگیان حرم خویش فرمائی و چون چنین کنی علاءالدوله بی مزاحمت خط اصفهان بر تو مسلّم خواهد داشت . پس خواهر علاءالدوله را به عقد خویش درآورد و در زمره ٔ پرده نشینان خاصش به مزید مرحمت اختصاص داد سپس اصفهان را به علاءالدوله بازگذاشت و خود به ری معاودت کرد. و چون چندی برگذشت نمّامان و بدگویان به عرض سلطان مسعود رسانیدند که علاءالدوله به تهیه ٔ اسباب جنگ مشغول است و عزم رزم و تسخیر ریرا وجهه ٔ همت کرده . سلطان مسعودزیاده خشمناک گشته به علاءالدوله پیغام فرستاد که راستی بیندیش و از خیال کج درگذر و عرض خود مبر و زحمت ما مپسند و گرنه خواهرت را رها میکنم و به اوباش لشکر می بخشم . چون علاءالدوله آن سخنان بشنید موی بر تنش عَلَم شد و سراپا چون شعله برافروخت . شیخ را بفرمودتا از جانب خود جواب را بکتابت کرد. شیخ الرئیس بعد از طی مراسم مقّرره بنوشت که هرگاه اهل شقاق و نفاق در باب خلاف علاءالدوله چیزی به عرض رسانیده اند بهتان صرف و افترای محض است . در خصوص بانوی حرم شرحی رفته بود، اگرچه آن مخدّره خواهر علاءالدوله است ولی اکنون منکوحه ٔ امیر است اگر طلاقش دهی مطلقه ٔ تو باشد و جمیع عالمیان دانند که غیرت زنان بر ازواج است نه بر اخوان . سلطان مسعود چون رسیله ٔ شیخ مطالعت فرمود از صدق آن عبارات و سایر امارات بر وی معلوم گشت که آن خبر اصلی ندارد و بجبران گفتار از شأن نمّامان زیاده بکاست و بر حرمت خواهر وی بیفزود.
اهل سیر آورده اند که : هم مقارن آن اوان سلطان محمود از تخت و کاخ بتخته و خاک رفت چون آن خبر به فرزندش سلطان مسعود رسید دواسبه به جانب غزنین تاخته تا ملک موروث را بی زحمت مدعی و رنج انتظار در تصرّف آورد. پس وارد غزنه گردید بعد از استقرار و استقلال ، ابوسهل همدانی را والی عراق گردانید ابوسهل با علاءالدوله طریق تکبّر و تجبّرپیش گرفت و بلاف و گزاف سخن راند. علاءالدوله تحمل تکالیف او نکرده آخرالامر کار علاءالدوله و ابوسهل به پیکار و محاربه کشید و علاءالدوله منهزم گشت . ابوسهل به اصفهان درآمد و بسیاری از امتعه ٔ نفیسه و کتب شیخ الرئیس که از سواد به بیاض نرفته بود به غارت رفت و چون یک چند بگذشت دیگر بار علاءالدوله ساز لشکر کرده برابوسهل بتاخت و او را منهزم کرده و بر مسند ایالت مستقل و مستقر گشت . و شیخ الرئیس ثانیاً بجمع و ترتیب کتبی که از سواد به بیاض نرفته بود بپرداخت . معالقصه شیخ الرئیس در ارتقاء مدارج کمال چنان مقام اعلی گرفته که هرکس را ادنی تدرّبی است از سیر مؤلفات آن فیلسوف یگانه بر مراتب فضل او مطّلع خواهد گشت . اگر چه ثبوت آن مدّعا و وضوح آن معنی کالشمس فی رابعة النّهار است ولی محض تزیین این اوراق و ترصیع این اطباق پاره ای از ظرایف این کلمات و شمه ای از نوادر و حکایات او را که هریک در جای چون در یتیم است ، درین گنجینه لالی به ودیعت میگذاریم .
نقل است که استاد ابوریحان بیرونی هجده مسئله ٔ طبیعیّه را که اوایل آن مسائل بر این شرح است از اعتراضات بر ارسطو و استفسار بعض مطالب و اشکالات خود انتخاب و التقاط کرده در رساله ای مدوّن داشته نزد وی بفرستاد: مسئله ٔ اولی اعتراض بر ارسطو در باب خفة و ثقل اجسام فلکیّه ، مسئله ٔ دوّیم اعتراض بر آن فیلسوف در باب قدم عالم و در خصوص اتکال وی در این عقیدت بر اقوال قرون ماضیه و احقاب سالفه ، مسئله ٔ سیّم اعتراض بر ارسطو و سایر حکماء متقدمین در باب جهات سته که از چه روی جهات را منحصر در شش دانسته اند، مسئله ٔ چهارم اعتراضات بر آن فیلسوف که از چه جهت بر عقیدت قائلین جزء لایتجزی تشنیع آورده با آنکه حکما را نیز از آن ایراد که بر متکلمین وارد است گزیری نیست ، مسئله ٔ پنجم اعتراض بر آن حکیم دانشمند که چرا وجود عالمی را که خارج ازین عالم باشد ممتنع و محال شمرده و بر معتقدین این عقیدت تشنیع آورده با آنکه براهین امکان وجود آن بسی واضح و دلیل امتناعش زیاده مقدوح است ، مسئله ٔ ششم اعتراض بر آن فیلسوف که شکل فلک را چرا کری دانسته و در نفی شکل بیضی و عدسی به لزوم خلاء تمسک جسته باآنکه هر دانا میداند که ممکن است شکل فلک بیضی و عدسی باشد و خلاء نیز لازم نیاید، مسئله ٔ هفتم اعتراض بر آن حکیم در باب تعیین یمین و جهت مشرق که خود مستلزم دور خواهد بود، مسئله ٔ هشتم در اعتراض بر ارسطو در باب کرویّت شکل نار با آنکه بمذهب ارسطو لازم است که شکل نارغیر کروی باشد و استفسار پاره ای مطالب که در کتب ارسطو دیده است ، مسئله ٔ نهم سئوال از حقیقت حرارت و شعاعات که اجسامند یا اعراض ، مسئله دهم اندر استفهام از حقیقت استحاله و انقلاب عناصر که استحالات آنها بر یکدیگر از چه قبیل است ، مسئله ٔ یازدهم اندر پژوهش از سبب احراق شیشه ای که مملو از آب صافی باشد اجسام محاذیه با خود را، مسئله ٔ دوازدهم در سئوال از مکان طبیعی عناصر، مسئله ٔ سیزدهم استفهام از کیفیت ادراک باصره ، مسئله ٔ چهاردهم در سؤال از سبب اختصاص ربع مسکون ارض به عمارت با آنکه ربعشمالی دیگر آن بار ربعین جنوبین در این حکم مشترک اند و سبب امتیازی نیست ، مسئله ٔ پانزدهم استفهام و استنکار در تلاقی سطوح با برهان هندسی ، مسئله ٔ شانزدهم استفهام از امتناع خلأ با آنکه امکان خلأ در زجاجه ٔ ممصوصه محسوس است ، مسئله هفدهم اندر پژوهش از سبب شکستن اوانی از شدّت برودت ، مسئله ٔ هجدهم در سئوال از سبب وقوف یخ بالای آب با آنکه یخ بمراتب از آب ثقیل تر است .  معالجمله چون استاد ابوریحان را با ابوعبداﷲ معصومی که از افاضل شاگردان شیخ است معارضات و مراسلات در میان بود، شیخ الرئیس بعد از تتبّع و تصفّح آن رساله جواب آن مسائل و حل ّ آن مشکلات را بر عهده ٔ ابوعبداﷲ، متحتم شمرده از ایراداجوبه ٔ آنها دم فروبست و چون در رد جواب تأخیری رفت ابوریحان وسیلها بیانگیخت و رسیله ها بفرستاد و جواب طلب کرد. شیخ الرئیس از مطاوی نامجات ابوریحان مستحضر شده به ایراد اجوبه آنها کلک تحقیق برگرفت . نخست به اعتذار برخاست و درآغاز رساله خود عباراتی برنگاشت که مفاد آنها بر این بیان است : خدایت یاری کند و از شرّ هر مکروه مصون دارد در اجوبه ٔ مسائل و ارسال رسایل اگر تأخیر شد تقصیر نیست چه می پنداشتم که ابوعبداﷲ معصومی تا کنون اجوبه ٔ آنها را پرداخته و بدان جانب فرستاده است . معالجمله شیخ الرئیس جواب هریک رادر ذیل هر سئوال بیان کرده در چند ورق مرتب و مدّون داشت و آن رساله را بدین عبارت خاتمت آورد: فهذا جواب ماسألتنیه من المسائل و نحب ان اشکل علیک شی ٔ من هذا الفصول ان تمن علی بمطالبةالمعاودة لشرحها حتی اعجل فی ایضاحها و انفاذها الیک .
آورده اند که شیخ الرئیس روزگاری دراز بر تجرد نفس ناطقه سخن کرد تا اینکه کلام را منجر کرد بر اینکه اجسام عنصریه پیوسته در تبدل و انحلال و زوال است و جامع مابین متشتتات و واصل بین المتفرقات و اصل محفوظ و سنخ باقی ، نفس ناطقه است که اصلاً تغّیر و تبّدل در او راه ندارد. بهمنیار انکار کرده گفت چنانچه اجسام دائماً در تبدل و تغیراند و با وجود این تبدلات در ظاهر متصل واحد دیده میشوند چه ضرر دارد که نفس ناطقه نیز مانند اجسام همواره در تبدل باشد و چون نفس خود غیر محسوس است تبدل او نیز محسوس نباشد و در این انکار مبالغت آورد. جواب این شبهه و نقض این انکار را از شیخ مطالبت داشت . شیخ الرئیس سائر تلامذه را مخاطب ساخته فرمود که این سائل حق مطالبه ٔ جواب ندارد زیرا که این سائل شک دارددر اینکه از من سئوال کرده یا از غیر من ، چه بنابر عقیدت او ممکن است شیخ ابوعلی نخستین ، زوال یافته ابوعلی دیگری بجای او موجود شده باشد. و در ترجمه ٔ شیخ ابوسعید ابوالخیر یافت خواهد شد که آن عارف یگانه با این فیلسوف فرزانه ضیاء یک عصر و فروغ یک عهد بوده اند آن عارف کامل به فضائل این حکیم دانا زیاده اعتراف داشت و همواره مابین ایشان طریق موالات مسلوک و ابواب مراسلات مفتوح بود چنانچه نقل است یک دو سال قبل از وفات شیخ الرئیس این نامه گرامی را نوشته نزد ابوعلی ارسال داشت : ایهاالعالم وفقک اﷲ لماینبغی و رزقک من سعادة الابد ماتبتغی انی من الطریق المستقیم علی یقین الا ان اودیةالظنون علی الطریق المجد متشعبة و انی من کل طالب طریقه لعل اﷲ یفتح لی من باب حقیقة حاله بوسیلة تحقیقه و صدقة تصدیقه وانک بالعلم وفقت لموسوم و بمذاکرة اهل هذه الطریقة مرسوم فاسمعنی مارزقت و بین لی ما علیه وقفت والیه وفقت و اعلم ان التذبذب بدایة حال الترهب و من ترهب تراب و هذا سهل جداً و عسر ان عدّ عدّا واﷲ ولی التوفیق . حاصل ترجمه آنکه : خدای عزّوجل بدان معارف و معالی که درخور و شایسته است توفیقت دهاد و سعادت جاودانی را که خود جویا و پویای آنی مرزوقت داراد. من خود در طریق مستقیم بر جاده ٔ یقینم ولی بر طریقه ٔ حقه اودیه ٔ ظنون و انهار عقاید منشعب و پراکنده است و من هرکس را از طریقی که پیموده است پرسان میشوم شاید که حضرت حق به وسیله ٔ تحقیق او و از صدقه ٔ تصدیق او حقیقت حال را بر این فقیر مکشوف دارد. چون آن عالم کامل که خدایش توفیق دهد در مراتب علمیه حکیمی نامدار و در السنه ٔ سالکان طریقه ٔ حقه ماثر و نشان است این روی از وی درخواست میکنم مطالب حقه ای که به آن عالم مرزوق شده باین فقیر مسموع دارد و آن معانی را که بر دقایق آنها واقف گشته برای من توضیح کند و آن عالم یگانه باید بداند که تذبذب خود بدایت حال ترهّب است و کسی که ترهّب کند به مقام تَرأب فایز باشد و این امر بسی سهل در پندار باشد ولی در مقام کردار زیاده صعب بشمار آید. پس شیخ در جواب نوشت : وصل خطاب فلان مبیناً ماصنعاﷲ تعالی الیه وسبوغ نعمه علیه والاستمساک بعروته الوثقی والاعتصام بحبله المتین و الضرب فی سبیله و تولیه شطرالتقّرب الیه و التوجّه تلقآء وجهه نافضاعن نفسه غبرة هذه الخربة رافضاً بهمته الاهتمام بهذه القذرة اعّز وارد و اسّر واصل و انفس طالع واکرم طارق فقرأته و فهمته و تدّبرته و کررته و حققته فی نفسی و قررته فبدأت لشکراﷲ واهب العقل و مفیض العدل و حمدته علی ما اولاه وسالته ان یوفّقه فی اخریه و اولیه و ان یثبت قدمه علی ما توطّاه ولایلقیه الی ما تخطّاه و یزیده الی هدایته هدایة والی درایته الّتی آتاه درایة انّه الهادی المبشّر و المدبّر المقدّر عنه یتشعب کل ّ اثر و الیه تستند الحوادث و الغیر و کذلک تقضی الملکوت و یقتضی الجبروت و هومن سرّاﷲ الاعظم یعلمه من یعلمه و یذهل عنه من لایعصمه طوبی لمن قاده القدر الی زمرة السّعداء و حاد به عن رتبة الاشقیاء و اوذعه استرباح البقاء من رأس مال الغنی و ما نزهة هذالعاقل فی داریتشابه فیها عقبی مدرک و مفوت و یتساویان عند حلول وقت موقّت دارالیمها موجع و لذیذها مشبع وصحتها قسر الاضداد علی وزن و اعداد و سلامتها استمرار فاقة الی استمراء مذاقة ودوام حاجة الی مج مجاجة نعم واﷲ مالمشغول بها الا مثبط و المتصرّف فیها الا مخبط موزّع البال بین الم و یأس و نقود و اجناس اخیذ حرکات شتّی وعسیف اوطار تتری و این هو من المهاجرة الی التوحید و اعتماد النظام بالتفرید و الخلوص من التشعب الی التراب و من التذبذب الی التهذب و من باد یمارسه الی ابد یشارقه هناک اللذة حقاً والحسن صدقاً سلسال کلما سقینه علی الری کان اهنی و اشفی و رزق کلما اطعمته علی الشبع کان اغذی وامری ری استبقاء لاری اباء وشبع استشباع لاشبع استبشاء و نسأل اﷲ تعالی ان یجلو عن ابصارنا الغشاوة و عن قلوبنا القساوة وان یهدینا کما هداه و یؤتینا مماآتاه وان یحجر بیننا و بین هذه الغارّة الغاشة البسور فی هیئة الباشة المعاسرة فی حلیة المیاسرة المفاصلة فی معرض المواصلة و ان یجعله امامنا فیما آثر و اثر و قائدنا الی ما صار الیه و صار انه ولی ذالک فاما ما التمسه من تذکرة ترد منی و تبصرة تاتیه من قبلی و بیان یشفیه من کلامی فکبصیر استرشدمن مکفوف وسمیع استخبر عن موقور السمع غیرخبیر فهل لمثلی عن یخاطبه بموعظة حسنة و مثل صالح و صواب مرشد و طریق اسنّه له منقذ والی غرضه الذی امّه منفذ و مع ذلک فلیکن اﷲ تعالی اول فکر له و آخره و باطن کل اعتباره و ظاهره ولتکن عین ُ نفسه مکحولة بالنظر الیه و قدمها موقوفة علی المثول بین یدیه مسافراً بعقله فی الملکوت الا علی وما فیه من ایات ربّه الکبری و اذا نحط الی قراره فلیراﷲ تعالی فی آثاره فانه ُ باطن ظاهر تجلی بکلشی ٔ لکل شی ٔ ففی کل شی ٔ له ُ آیة تدل علی انه واحدّ. فاذاصارت هذه الحالةُ ملکة انطبع فیها نقش ُ الملکوت و تجلی له آیة قدس اللاهوت فالف الاُنس الاعلی و ذاق اللذةالقصوی واخذ عن نفسه هواها الاولی َو فَاضت علیه السکینةُ و ًحفت لَه ُ الطمانینة و اَطلع علی العالم الادنی اطلاع راحم لاهله مستوهن لخیله مستخف لثقله مستحسن لفعله مستطل بطرفه و یذکر نفسه و هی بها بهجة فتعجب منهم تعجبهم منه و قد ودعها و کان معهاکمن لیس معهاولیعلم ان ّ اَفضل الحرکات الصلوةُ وامثل السکنات ِ الصیّام انفع البر الصدقةُ و از کی السیر الاحتمال ُ وابطال السعی الریاء و لن تخلص النّفس عن الدرن ما التفتت الی قیل وقال و مناقشة و جدال ِ وانقلعت بحالة من الاحوال و خیرالعمل ما صدر عن خالص نیّة و خیر نیة ماینفرج عن جناب علم و الحکمةُ ام ُ الفضائل و معرفةاﷲ اوّل الاوایل الیه یصعد الکلم الطیب ُ والعمل الصالح یرفعه ثم یقبل علی هذه النفس المزینة بکمالها الذاتی ویحرسها عن التّلطّخ بمایشینها من الهیآت الانقیادیة النقوش المودیة التی اذا بقیت فی النفس المزینة کانت حالها عندالانفصال کحالها عند الاتصال ِاذ جوهرُها غیرّ مُتثاوِب ولامخالطه و ِانما یدنسها هَیئة الانقیاد لتلک َ الصواحب بل یُفیدها هیات ُ الاستیلاء والاستعلاء وَالریاسةِ و لذِلک َ یهجرُالکذب َ قولا و یخلّی حتّی تحدث َ للنّفس هیئةُ صدوقةُ َفیصّدِق َ الاَحلام والرّویا واَما اللّذات فلیستعملها علی اصلاح الطّبیعة و ابقاءالشخص و النّوع والسیاسة و امّا المشروب فان تهجر شربه ملهیاً بل تشفیا تداویاً و تعاشر کل ّ فرقة بعادةو رسمه و یسمح بالمقدور من المال و تترک لمساعدة النّاس کثیراً ممّا هو خلاف طبعه ثم ّ لاتقصّر فی الاوضاع الشرعیة و تعظیم السنن الالهیّة و المواظبات علی التعبدات ِ البدنیة و یکون دوام عمره اذا خلا وخلص من المعاشرین تطربةالروّیة و الفکرة فی الملوک الاول و ملکها واکبس عن عثار الناس من حیث لاتقف علی الناس ِ عاهداﷲ ان تسیر بهذه السّیرة و تدین بهذه الدّیانة واﷲ ولی الّذین آمنوا حسبنااﷲ و نعم الوکیل .ُحاصل مضمون و خلاصه ٔ ترجمه آنکه خطاب مستطاب که خود گرامی وارد و سرورافزا واصل و بهترین طالع بود از افق عزت طلوع کرد، ایما براینکه حق عزّ اسمه انواع نعمت و احسان خویش و فنون مواهب و مکارم خود در حق وی تکمیل فرموده به عروةالوثقی حق تعالی مستمسک گشته و به حبل المتین خدای متعال معتصم شده و به جانب حضرت احدیت متوجه گردیده است و هم اشارت برآنکه از دامن نفس شریف گرد دنیوی بیفشانده و به حسن مجاهدات همّت خود را از تحمل مشاغل این سرای دون بالاتر برده است آن نامه ٔ نامی و آن کتاب گرامی را فرو خواندم و معنیش فهم و در مضمونش غور کردم و بی تأمل شکر و سپاس حضرت حق که دهنده ٔ گوهر عقل و بخشنده ٔ میزان عدل است آغاز کردم سپس از واهب العطایا درخواست کردم که آن صدیق یگانه را در دنیا و عقبی توفیق دهد و قدم او را در طریق حق که پیموده است استوار دارد و بدان عقبات خطیره که در نوردیده است باز نگرداند. و همی هدایت بر هدایت و درایت بر درایت او مزید آورد زیرا که جز حق هادی طریق و غیر از او عزّاسمه مبشر و مدّبر نی . هراثری از آثار از وی منشعب شود و هر حادث از حوادث به قدرت او مستند باشد کارگذاران نشاءة ملکوت چنین حکم رانند و مقرّبان بارگاه جبروت چنین فرمان دهند همانا این نکته ٔ لطیف از اسرار الهی سرّی است اعظم آنکس بدین معنی پی برد که خدایش دیده ٔ بصیرت ببخشد و آنکس ازین راز محروم ماند که خدایش در طریق حقیقت نگهبان نگردد و خنک آنکس را که تقدیر خدائی او را در سلک سعدا برد و از زمره ٔ اشقیابراند و همی او را تحریض کند که سود جاودانی را از سرمایه ٔ بی نیازی طلب کند. مرد خردمند را چه تفرج و انبساط خواهد بود در سرائی که فقیر و مالدارش در پایان عمر و انجام امر با یکدیگر مانند باشند و هنگام حلول اجل موعود با همدگر مساوی و یکسان شوند. فرزانگان میدانند که دنیا خود سرائی است که آلامش اذیت دهد و لذایذش کسالت آورد. صحتش در آن است که اضدادی چند برخلاف طبیعت بر وزن مخصوص و استعداد معین بپایند و سلامتش در آن است که احتیاج استمرار یابد تا بذوقی استمراء پذیرد. و همواره بدفع فضولی محتاج باشد. آری بخداسوگند که جز احمقان که از ارتقاء مدارج کمال بازمانده اند بر این دنیای دون دل نبندند و جز مختبطان بر این دار فانی مفتون نشوند. فریفته ٔ دنیا همواره در ورطه ٔ رنج و نومیدی گرفتار و پیوسته در خیال نقود و اجناس پریشان و افکار است . و آنان همی در قید حرکات مختلفه باشند و مزدور حاجات متشتتة آیند. چنین مردم کجا هوای حق جوئی و حق شناسی دارند و چگونه از شهرستان علایق بجانب توحید مهاجرت توانند، با آنکه از مقام تفرق بمقام تراب قدمی نگذاشته اند و از درجه ٔ تذبذب بر تهذب بار نگشوده اند و از خوابگاه دنیا بسر منزل آخرت دیده باز نکرده اند. آن صدیق یگانه میداند که لذایذ حقیقیه و محسنات صادقه در سرای عقبی است و در آن سرای جاوید آبهائی است که هرقدر تناول کنند سیر نگردند واینک از حضرت حق درخواست میکنم که پرده ٔ عمی و جهل از دیدگان ما بردارد و زنگ قساوت از قلوب ما بزداید و هدایت بر هدایت افاضت کند و پرده ای فیمابین ما و این دار غرور بیاویزد چه این دنیای فریبنده ترش روئی است که خود را در کسوت بشاشت آراسته وامر دشواری است که خود را در لباس آسانی جلوه داده و فصلی است که خویش را بصورت وصل بازنموده است . ایزد پاک هدایت خود را در هر امری که مختار اوست پیشوای ما قرار دهد و قائد ما گرداند و اوست ولی هدایت و توفیق . سپس مرقوم میشود که آن صدیق یگانه و آن عارف فرزانه از من خواهشمند شده که محض دلالت و رهنمائی شرذمه ای از نصایح و شمه ای از مواعظ برای آن صدیق بنویسم این تمنا بدان ماند که بصیری از نابینا استرشاد و سمیعی از ناشنوای غیر خبیر استخبار کند. موعظه حسنه و مثل صالحی که خود سرمایه ٔ نجات آن صدیق باشد و طریقه ای که موجب ارشاد آن عالم فرزانه گردد از برای مثل من چگونه ممکن است ولی با وجود این گویم بایستی که در آغاز و انجام هرفکرت جز ذات احدیت را مقصد و مطلب نشناسی در ظاهر وباطن هر اعتبار و رویه غیر از حضرت صمدیت را منظور ندانی و دیدگان نفس را از نظر توحید کحل آوری و در برابر حق با قدمی راسخ ممثل و واقف باشی اگرچه پیکرت در عالم ناسوت مقیم باشد شهسوار عقل را بسیر عالم ملکوت مسافرت دهی و از اشراق آیات کبری خاطر او را نشاط دیگر بخشی و چون بتقدیس ذاتیه آراسته گشتی ، به تنزیه آثاریه پرداخته در مقام قرائت واذکار لساناً و جناناً حق را منزه و مبرّا دانی چه آن ذات یگانه خود نهان و آشکار است و در هر چیز برای هر چیز خود را جلوه ٔ ظهور داده پس در هر چیز برای معرفت ذات یگانه آیت و برهانی است و آن براهین بر وحدتش گواه فاش و صادقیست و این معنی بر ارباب بصیرت پوشیده نیست که چون وجود انسانی بدان کمالات آراسته گردید و آنها در وی ملکات گشت ، نقوش ملکوتیه در نگین آن نقش شده نزهت و قدس لاهوتیه درآن وجود تجلی گیرد و با عالم قدس انس یابد و با انس اعلی الفت پذیرد و به مذاق روحانیت لذتی را که خوشتر از آن نباشد دریابد و خود را نگهبان باشد و از مبداء فیاض وقار و سکینتی بر وی افاضت گردد واز نواحی آن عالم آرامش و اطمینانی او را فراهم آیدو چون بتاج آن کمالات متوج گشت و در قصر جلال خویش جای گرفت از منظره ٔ حشمت و رفعت بر آن عالم پشت گوشه چشمی بیفکند و بر آن عالم دون بنحوی بنگرد که تو گوئی آن لحظات و لمحات نظاره ٔ آن کسی است که از حضیض بندگی باوج سلطنت رسیده است . چون روزگار گذشته رابنگرد براهل و کسان خویش رحم آورد و خیل حشم سابق را سست وموهون شمارد احمال و اثقال خود را سبک داند پس بجانب اقبال خویش متوجه شده خود را بزرگ داند و ماسوای خود را حقیر شمارد و هر وقت از خویش یاد کند مبتهج و مسرور گردد از رفعت مقام خود و پستی شان اهل عالم تعجب گیرد چنانکه ایشان نیز از تجرد ذات و بلندی جای اومتعجب باشند با آنکه از دار دنیا بسرای عقبی رخت نبرده ، دنیا را از دست نهاده . تو گوئی مانند کسی است که در دنیا نباشد و بایستی بداند که بهترین حرکات اقامه ٔ صلواة است و نیکوترین سکنات امساک و صیام است و نافعترین مبرات صدقات است و پاکیزه ترین محامد تحمل شداید است و باطل ترین مساعی مراء و لجاج است . مادامی که نفس به علایق قیل و قال و عوایق بحث و جدال مشغول است هرگز از قذرات دنیای دون خالص و پاکیزه نگردد و بهترین اعمال آن است که از نیّت خالص و عقیده ٔ صافی باشد و نیکوترین نیات آن است که از معدن علم منشعب شود. حکمت ام فضایل است و شناختن ذات حضرت احدّیت اوّل اوایل و اهّم مشاغل است چه کلمات طیّبه بجانب حضرت حق ارتقا جویند و اعمال صالحه مایه صعود آنها شوند وبایستی آن صدیق یگانه به جانب نفس شریف که خود بکمال ذاتی مزین است نظر کند و آن را از اختلاط احوال قبیحه و مطاوعت امور دنیویه نگهبان شود زیرا که چون نفس را ملکات رذیله حاصل شود که بعد از مفارقت از بدن آنها را زوالی متصّور نگردد چه نفس برحسب فطرت اصلی وجوهر ذاتی از اختلاط مادّه و از امور دنیویه مفارق بوده است . متابعت این امور مایه ظلمت و کدورت آن جوهرشریف خواهد بود و هم آن خلیل جلیل با نفس خود خلوت نماید تا هیئت صدق در او راسخ شود و بدان واسطه احلام و رؤیا را تصدیق کند و بایستی در لذّات بدنیّه اهتمام نورزد جز برحسب اصلاح طبیعت و ابقاء شخص و نوع و اجرای احکام سیاست و تمدّن و در باب مشروبات قناعت کند بر اطفاء حرارت و طریق مداوا و ترک کند مشروباتی که مایه ٔ لهو و لعب شود. و معاشرت کند با هر فرقه برحسب عادت و رسم آن فرقه و بقدرالمقدور در بذل اموال مضایقه نکند و بسیاری از خواهش های نفسانی خویش را به جهت مساعدت مردم متروک دارد و در اوضاع شرعیه تقصیر روا نداند و در تعظیم سنن الهیّه اهمال جایز نشمارد و در وظایف شرعیه ٔ بدنیّه زیاده مواظبت کند چون ازمعاشرت مردم فراغت یابد و خلوتی فراهم آورد بایستی اوقات خود را در احوال ملوک پیشینیان و ممالک ایشان مصروف دارد و از حالات آنها عبرت گیرد. چونکه از بواطن امور مردم مستحضر نیست از آنچه لغزش شناسد در گذردو برمردم خرده نگیرد و معاهده کند با حضرت احدیت که سیر این طریقه را نصب العین کند و این دین را پیشه ٔ خود نماید.
ادامه دارد

[ سه شنبه پانزدهم شهریور 1390 ] [ 15:34 ] [ hamed ] [ ]

زایش و نام و نشان

بر پایه دیدگاه بیشتر پژوهشگران امروزی، فردوسی در سال ۳۲۹ هجری قمری برابر با ۳۱۹ خورشیدی (۹۴۰ میلادی) در روستای باژ در شهرستان توس (طوس) در خراسان دیده به جهان گشود.

سال زایش فردوسی در ۳۲۹ هجری قمری از آنجا دریافته شده‌است که در یکی از سروده‌های فردوسی می‌توان زمان چیرگی سلطان محمود غزنوی بر ایران در سال ۳۸۷ هجری قمری (برابر با ۳۷۵ خورشیدی) را دریافت کرد:

بدانگه که بُد سال پنجاه و هشت
نوان‌تر شدم چون جوانی گذشت
فریدون بیداردل زنده شد
زمین و زمان پیش او بنده شد

و همچنین با درنگریستن به این که فردوسی در سال ۳۸۷ قمری، پنجاه و هشت ساله بوده‌است، می‌توان درست بودن این گمانه را پذیرفت.

نظامی عروضی، نخستین پژوهنده‌ای که دربارهٔ زندگی فردوسی جستاری نوشته‌است، زایش فردوسی را در ده «باز» (پاز) دانسته‌ است. بن‌مایه‌های تازه‌تر روستاهای «شاداب» و «رزان» را نیز جایگاه زایش فردوسی دانسته‌اند اما بیشتر پژوهشگران امروزی این گمانه‌ها را بی‌پایه می‌دانند. پاژ امروزه در ۱۵ کیلومتری شمال شهر مشهد قرار دارد و مرکز دهستان تبادکان است.

نام او همه جا ابوالقاسم فردوسی شناخته شده‌است. نام کوچک او را در بن‌مایه‌های کهن‌تر مانند عجایب‌المخلوقات و تاریخ گزیده (حمدالله مستوفی) و سومین مقدمهٔ کهن شاهنامه، «حسن» نوشته‌اند. منابع کم‌اعتبارتر همچون ترجمهٔ عربی بنداری، مقدمهٔ دست‌نویس فلورانس و مقدمهٔ شاهنامه بایسنقری (و نوشته‌های برگرفته از آن) نام او را «منصور» گفته‌اند. نام پدر او نیز در تاریخ گزیده و سومین مقدمهٔ کهن شاهنامه «علی» گفته شده‌است. محمدامین ریاحی پس از بررسی کهن‌ترین‌ بن‌مایه‌ها، نام «حسن بن علی» را پذیرفتنی دانسته‌است، و این نام را با قرینه‌های دیگری که وابستگی او را به یکی از فرقه‌های تشیع می‌رساند، سازگارتر دانسته‌است.

برای پدر فردوسی در بن‌مایه‌های کم‌ارزش‌تر نام‌های دیگری نیز آورده‌اند، مانند: «مولانا احمد بن مولانا فرخ» (مقدمهٔ بایسنغری)، «فخرالدین احمد» (هفت اقلیم)، «فخرالدین احمد بن حکیم مولانا» (مجالس المؤمنین و مجمع الفصحا)، و «حسن اسحق شرفشاه» (تذکرة الشعراء). تئودور نولدکه در کتاب حماسهٔ ملی ایران درباره نادرست بودن نام «فخرالدین» نوشته‌است که دادن لقب‌هایی که به «الدین» پایان می‌یافته‌اند در زمان آغاز نوجوانی فردوسی کاربرد پیدا کرده‌است و ویژه «امیران مقتدر» بوده‌است، از این رو پدر فردوسی نمی‌توانسته چنین لقبی داشته باشد.[۱]

[ویرایش] پرورش و بالندگی

بر پایهٔ اشاره‌های ضمنی فردوسی دانسته شده‌است که او دهقان و دهقان‌زاده بود. دهقان در عصر فردوسی و در شاهنامهٔ او به معنی ایرانی‌تبار و نیز به معنی مالک روستا یا رئیس شهر بوده‌است.[۲] در بارهٔ دوران کودکی و جوانی او نه خود شاعر سخنی گفته و نه در بن‌مایه‌های کهن جز افسانه و خیال‌بافی چیزی به چشم می‌خورد. با این حال از دقت در ساختار زبانی و بافت تاریخی-فرهنگی شاهنامه می‌توان دریافت که او در دوران پرورش و بالندگی خویش از راه مطالعه و ژرف‌نگری در سروده‌ها و نوشتارهای پیشینیان خویش سرمایهٔ کلانی اندوخته که بعدها دست‌مایهٔ او در سرایش شاهنامه شده‌است.[۳] همچنین از شاهنامه این گونه برداشت کرده‌اند که فردوسی با زبان‌ عربی و دیوان‌های شاعران عرب و نیز با زبان پهلوی آشنا بوده‌است.[۴]

آغاز زندگی فردوسی همزمان با گونه‌ای جنبش نوزایش در میان ایرانیان بود که از سدهٔ سوم هجری آغاز شده و دنباله و اوج آن به سدهٔ چهارم رسید، و گرانیگاه آن خراسان و سرزمین‌های فرارود بود. در درازنای همین دو سده شمار چشمگیری از سرایندگان و نویسندگان پدید آمدند و با آفرینش ادبی خود زبان پارسی دری را که توانسته بود در برابر زبان عربی پایدار بماند، توانی روزافزون بخشیدند و به صورت زبان ادبی و فرهنگی درآوردند. فردوسی از همان روزگار کودکی بیننده‌ی کوشش‌های مردم پیرامونش برای پاسداری ارزش‌های دیرینه بود و خود نیز در چنان زمانه و زمینه‌ای پا به پای بالندگی جسمی به فرهیختگی رسید و رهرو سخت‌گام همان راه شد. [۵].

[ویرایش] سروده‌های جوانی

نمایی از داستان‌های شاهنامه در آرامگاه فردوسی

کودکی و جوانی فردوسی در زمان سامانیان سپری شد. شاهان سامانی از دوستداران ادب فارسی بودند. آغاز سرودن شاهنامه را بر پایهٔ شاهنامه ابومنصوری از زمان سی سالگی فردوسی می‌دانند، اما با درنگریستن به توانایی فردوسی می‌توان چنین برداشت کرد که وی در جوانی نیز به سرایندگی می‌پرداخته‌ است و چه بسا سرودن بخش‌هایی از شاهنامه را در همان زمان و بر پایه داستان‌های کهنی که در داستان‌های گفتاری مردم جای داشته‌اند، آغاز کرده‌ است. این گمانه می‌تواند یکی از سبب‌های ناهمگونی‌های زیاد ویرایش‌های دستنویس شاهنامه باشد، به این سان که ویرایش‌های کهن‌تری از این داستان‌های پراکنده دست‌مایه نسخه‌برداران شده باشد. از میان داستان‌هایی که گمان می‌رود در زمان جوانی وی گفته شده باشد می‌توان داستان‌های بیژن و منیژه، رستم و اسفندیار، رستم و سهراب، داستان اکوان دیو، و داستان سیاوش را نام برد.

فردوسی پس از آگاهی یافتن از مرگ دقیقی توسی و نیمه‌کاره ماندن گشتاسب‌نامه سرودهٔ او (که به زمانه زرتشت می‌پردازد)، به نگاشته شدن شاهنامه ابومنصوری، که به نثر بوده و بن‌مایه‌ی دقیقی توسی در سرودن گشتاسب‌نامه بوده‌است، پی برد و به دنبال آن به بخارا، پایتخت سامانیان («تختِ شاهِ جهان») رفت تا آن را بیابد و بازمانده آن را به شعر در آورد. فردوسی در این سفر «شاهنامهٔ ابومنصوری» را نیافت اما در بازگشت به توس، امیرک منصور، که از دوستان فردوسی بوده‌است و «شاهنامه ابومنصوری» به دستور پدرش ابومنصور محمد بن عبدالرزاق یکپارچه و نوشته شده بود، نسخه‌ای از آن را در اختیار فردوسی نهاد.

[ویرایش] سرایش شاهنامه

شاهنامه پرآوازه‌ترین سروده فردوسی و یکی از بزرگ‌ترین نوشته‌های ادبیات کهن پارسی می‌باشد. فردوسی سرودن شاهنامه را بر پایهٔ نوشتار ابومنصوری در حدود سال ۳۷۰ هجری قمری آغاز کرد و سر انجام آن را در سال ۳۸۴ هجری قمری (برابر با ۳۷۲ خورشیدی) با این بیت‌ها به انجام رساند:

سر آمد کنون قصهٔ یزدگرد
به ماه سفندارمذ روز ارد
ز هجرت سه صد سال و هشتاد و چار
به نام جهان داور کردگار

این ویرایش نخستین شاهنامه بود و فردوسی نزدیک به بیست سال دیگر در تکمیل و تهذیب آن کوشید. این سال‌ها هم‌زمان با برافتادن سامانیان و برآمدن سلطان محمود غزنوی بود. فردوسی در سال ۳۹۴ هجری قمری (برابر با ۳۸۲ خورشیدی) در سن شصت و پنج سالگی بر آن شد که شاهنامه را به سلطان محمود اهدا کند، و از این رو دست به کار تدوین ویرایش تازه‌ای از شاهنامه شد. فردوسی در ویرایش دوم، بخش‌های مربوط به پادشاهی ساسانیان را تکمیل کرد.[۶] پایان ویرایش دوم شاهنامه در سال ۴۰۰ هجری قمری در هفتاد و یک سالگی فردوسی بوده‌است:

چو سال اندر آمد به هفتاد و یک
همی زیر بیت اندر آرم فلک
ز هجرت شده پنج هشتاد بار
به نام جهان داور کردگار

فردوسی شاهنامه را در شش یا هفت دفتر به دربار غزنه نزد سلطان محمود فرستاد. به گفته خود فردوسی، سلطان محمود «نکرد اندر این داستانها نگاه» و پاداشی هم برای وی نفرستاد. از این رویداد تا پایان زندگانی، فردوسی بخش‌های دیگری نیز به شاهنامه افزود که بیشتر در گله و انتقاد از محمود و تلخ‌کامی سراینده از اوضاع زمانه بوده‌است. در روزهای پایانی زندگی فردوسی از سن خود دو بار یاد کرده، و خود را هشتاد ساله و جای دیگر هفتاد و شش ساله خوانده‌است:

کنون عمر نزدیک هشتاد شد
امیدم به یک باره بر باد شد
کنون سالم آمد به هفتاد و شش
غنوده همه چشم میشار فش

[ویرایش] مرگ و آرامگاه

مقالهٔ آرامگاه فردوسی را نیز ببینید.

آرامگاه فردوسی در توس خراسان.

سال مرگ فردوسی تا چهار سده پس از زمان او در بن‌مایه‌های کهن نیامده‌است. نخستین نوشته‌ای که از زمان مرگ فردوسی یاد کرده‌ مقدمه شاهنامه بایسنغری است که سال ۴۱۶ هجری قمری را آورده‌است. این دیباچه که امروزه بی‌پایه بودن نوشتارهای آن به اثبات رسیده از بن‌مایه دیگری یاد نکرده‌ است. تذکره‌نویسان بعدی همین تاریخ را بازگو کرده‌اند. جدای از آن تذکرة‌الشعرای دولتشاه (که آن هم بسیار بی‌پایه‌است) زمان مرگ او را در سال ۴۱۱ هجری قمری آورده‌است. محمدامین ریاحی، با درنگریستن در گفته‌هایی که فردوسی از سن و ناتوانی خود یاد کرده‌است، این گونه نتیجه‌گیری کرده‌است که فردوسی می‌بایستً پس از سال ۴۰۵ هجری قمری و پیش از سال ۴۱۱ هجری قمری از جهان رفته باشد.[۷].

پس از مرگ، از به خاکسپاری پیکر فردوسی در گورستان مسلمانان جلوگیری شد و سرانجام در باغ خود وی یا دخترش در توس به خاک سپرده شد. چرایی به خاک سپرده نشدن او در گورستان مسلمانان را به سبب دشمنی یکی از دانشمندان کینه‌توز توس (بر پایه چهار مقالهٔ نظامی عروضی) دانسته‌اند. عطار نیشابوری در اسرارنامه این داستان را این‌گونه آورده‌است که «شیخ اکابر، ابوالقاسم» بر جنازهٔ فردوسی نماز نخوانده‌است و حمدالله مستوفی در پیشگفتارظفرنامه او را شیخ ابوالقاسم کُرّکانی دانسته‌است که پیروان زیادی داشته‌است. برخی نویسندگان دیگر نام او را «ابوالقاسم گرگانی» یا «جرجانی» نیز آورده‌اند که گمان می‌رودً عربی‌شده نام گرگانی باشد. ریاحی پیوند دادن آن رخداد را با کُرّکانی صوفی ناروا دانسته‌است از آنجا که او در هنگام مرگ فردوسی نزدیک به سی سال داشته‌است.

[ویرایش] افسانه‌های زندگی فردوسی

Ferdowsi tomb1.jpg
آرامگاه فردوسی در توس خراسان

افسانه‌های فراوانی دربارهٔ فردوسی و شاهنامه گفته شده که بیشتر به سبب شور و دلبستگی مردم دوستدار فردوسی و انگارپردازی شاهنامه خوانان پدید آمده‌اند. بی‌پایه بودن بیشتر این افسانه‌ها به‌آسانی با بهره‌گیری از بن‌مایه‌های تاریخی یا با بهره‌گیری از سروده‌های شاهنامه روشن می‌

[ جمعه سی ام اردیبهشت 1390 ] [ 0:29 ] [ hamed ] [ ]
سالروزفوت بزرگ شاعره پارسی تسلیت باد

             

شیخ مصلح‌الدین مشرف بن عبدالله مشهور به سعدی شیرازی در حدود سال‌های 571 تا 606 هجری قمری به دنیا آمد و در حدود سال‌های 690 تا 695 درگذشته است. درباره نام و نام پدر شاعر و همچنین تاریخ تولد سعدی اختلاف بسیار است.

سعدی در شیراز پا به هستی نهاد و هنوز کودکی بیش نبود که پدرش درگذشت. پس از تحصیل مقدمات علوم از شیراز به بغداد رفت و در مدرسه نظامیه به تکمیل دانش خود پرداخت.

وی در نظامیه بغداد که مهمترین مرکز علم و دانش آن زمان به حاسب می‌آمد در درس استادان معروفی چون سهروردی شرکت کرد. سعدی پس از این دوره به حجاز، شام و سوریه رفت و در آخر راهی سفر حج شد.

او در شهرهای شام (سوریه امروزی) به سخنرانی هم می‌پرداخت ولی در همین حال، بر اثر این سفرها به تجربه و دانش خود نیز می‌افزود.

سعدی در روزگار سلطنت اتابک ابوبکر بن سعد به شیراز بازگشت و در همین ایام دو اثر جاودان بوستان و گلستان را آفرید و به نام «اتابک» و پسرش سعد بن ابوبکر کرد.  برخی معتقدند که او لقب سعدی را نیز از همین نام "سعد بن ابوبکر" گرفته است.

در پی از بین رفتن حکومت سلغریان، سعدی بار دیگر از شیراز خارج شد و به بغداد و حجاز رفت. در بازگشت به شیراز، با آن که مورد احترام و تکریم بزرگان فارس بود، بنابر مشهور به خلوت پناه برد و مشغول ریاضت شد.

سعدی، شاعر جهاندیده، جهانگرد و سالک سرزمین‌های دور و غریب بود؛ او خود را با تاجران ادویه و کالا و زئران اماکن مقدس همراه می‌کرد. از پادشاهان حکایت‌ها شنیده و روزگار را با آنان به مدارا می‌گذراند.

سفاکی و سخاوتشان را نیک می‌شناخت و گاه عطایشان را به لقایشان می‌بخشید. با عاشقان و پهلوانات و مدعیان و شیوخ و صوفیان و رندان به جبر و اختیار همنشین می‌شد و خامی روزگار جوانی را به تجربه سفرهای مکرر به پختگی دوران پیری پیوند می‌زد.

سفرهای سعدی تنها جستجوی تنوع، طلب دانش و آگاهی از رسوم و فرهنگ‌های مختلف نبود؛ بلکه هر سفر تجربه‌ای معنوی نیز به شمار می‌آمد.

ره آورد این سفرها برای شاعر، علاوه بر تجارب معنوی و دنیوی، انبوهی از روایت، قصه‌ها و مشاهدات بود که ریشه در واقعیت زندگی داشت؛ چنان که هر حکایت گلستان، پنجره ای رو به زندگی می‌گشاید و گویی هر عبارتش از پس هزاران تجربه و آزمایش به شیوه ای یقینی بیان می شود. گویی، هر حکایت پیش از آن که وابسته به دنیای تخیل و نظر باشد، حاصل دنیای تجارب عملی است.

شاید یکی از مهم‌ترین عوامل دلنشینی پندها و اندرزهای سعدی در میان عوام و خواص، وجه عینی بودن آنهاست. اگرچه لحن کلام و نحوه بیان هنرمندانه آنها نیز سهمی عمده در ماندگاری این نوع از آثارش دارد.

از سویی، بنا بر روایت خود سعدی، خلق آثار جاودانی همچون گلستان و بوستان در چند ماه، بیانگر این نکته است که این شاعر بزرگ از چه گنجینه ی دانایی، توانایی، تجارب اجتماعی و عرفانی و ادبی برخوردار بوده است.

آثار سعدی علاوه بر آن که عصاره و چکیده اندیشه ها و تأملات عرفانی و اجتماعی و تربیتی وی است، آیینه خصایل و خلق و خوی و منش ملتی کهنسال است و از همین رو هیچ وقت شکوه و درخشش خود را از دست نخواهد داد.

خدایش بیامرزد

                   سر آغاز

به نام خدایی که جان آفرید سخن گفتن اندر زبان آفرید
خداوند بخشنده‌ی دستگیر کریم خطا بخش پوزش پذیر
عزیزی که هر کز درش سر بتافت به هر در که شد هیچ عزت نیافت
سر پادشاهان گردن فراز به درگاه او بر زمین نیاز
نه گردن کشان را بگیرد بفور نه عذرآوران را براند بجور
وگر خشم گیرد به کردار زشت چو بازآمدی ماجرا در نوشت
دو کونش یکی قطره در بحر علم گنه بیند و پرده پوشد بحلم
اگر با پدر جنگ جوید کسی پدر بی گمان خشم گیرد بسی
وگر خویش راضی نباشد ز خویش چو بیگانگانش براند ز پیش
وگر بنده چابک نیاید به کار عزیزش ندارد خداوندگار
وگر بر رفیقان نباشی شفیق بفرسنگ بگریزد از تو رفیق
وگر ترک خدمت کند لشکری شود شاه لشکرکش از وی بری
ولیکن خداوند بالا و پست به عصیان در زرق بر کس نبست
ادیم زمین، سفره‌ی عام اوست چه دشمن بر این خوان یغما، چه دوست
وگر بر جفا پیشه بشتافتی که از دست قهرش امان یافتی؟
بری، ذاتش از تهمت ضد و جنس غنی، ملکش از طاعت جن و انس
پرستار امرش همه چیز و کس بنی آدم و مرغ و مور و مگس
چنان پهن‌خوان کرم گسترد که سیمرغ در قاف قسمت خورد
مر او را رسد کبریا و منی که ملکش قدیم است و ذاتش غنی
یکی را به سر برنهد تاج بخت یکی را به خاک اندر آرد ز تخت
[ جمعه دوم اردیبهشت 1390 ] [ 1:45 ] [ hamed ] [ ]
        

سخني از دکتر شريعتي

همواره روحي مهاجر باش به سوي انجا که بتواني انسان تر باشي و از انچه که هستي و هستند فاصله بگيري اين رسالت دائمي توست.
--------------------------------------------------------------------------------
سخني از دکتر شريعتي

انگاه که گرسنگي بيداد مي کند از مائده هاي روحي سخن گفتن خيانت است.
--------------------------------------------------------------------------------
سخني از دکتر شريعتي

سکوت اين جاذبه مرموزي را که مرا به اينکه نمي دانم او را چه بنامم چنين جذب کرده است بهتر مي فهمد و بهتر نشان مي دهد.
--------------------------------------------------------------------------------
سخني از دکتر شريعتي

چه تنگناي سختي است يک انسان يا بايد بماند يا بايد برود و اين هر دو، اکنون برايم از معني تهي شده است و دريغ که راه سومي هم نيست.  
-------------------------------------------------------------------------------
سخني از دکتر شريعتي

گاه بر صبر و سکوت بر سر درد قدرتي هست که در بيتابي فريادي نيست.
--------------------------------------------------------------------------------
سخني از دکتر شريعتي

خدا دوستدار اشناست، عاشق مي خواهد نه مشتري بهشت.
--------------------------------------------------------------------------------
سخني از دکتر شريعتي

عاشق معلمي هستم که انديشيدن را به من بياموزد نه انديشه ها را.
--------------------------------------------------------------------------------
سخني از دکتر شريعتي

دلها هر چه شگفت ترند، عشق نيز در انها شگفت انگيز تر است. 
--------------------------------------------------------------------------------
سخني از دکتر شريعتي

زماني که واپسين ها اغازين گردند، خار است که ارزش خود را باز مي يابد نه گل سرخ.
--------------------------------------------------------------------------------
سخني از دکتر شريعتي

انان که تن به هر ذلتي مي دهند تا زنده بمانند، مرده هاي خاموش و پليد تاريخند.
-----------------------------------------------------------------------------------
سخني از دکتر شريعتي

((من)) و ((خدا)) و ((عشق)) اين سه هرگز شکست نخواهد خورد.
-------------------------------------------------------------------------------

[ شنبه بیست و هفتم فروردین 1390 ] [ 5:17 ] [ hamed ] [ ]

یه دانشمند یک آزمایش جالب انجام

داد...
اون یه آکواریوم شیشه ای ساخت و اونو با یه دیوار شیشه ای دو قسمت کرد. تو یه قسمت یه ماهی بزرگتر انداخت و در قسمت دیگه یه ماهی کوچیکتر که غذای مورد علاقه ی ماهی بزرگه بود.

ماهی کوچیکه تنها غذای ماهی بزرگه بود و دانشمند به اون غذای دیگه ای نمی داد... او برای خوردن ماهی کوچیکه بارها و بارها به طرفش حمله می کرد، اما هر بار به یه دیوار نامرئی می‌خورد. همون دیوار شیشه ای که اونو از غذای مورد علاقش جدا می کرد.

بالا خره بعد از مدتی از حمله به ماهی کوچیک منصرف شد. اون باور کرده بود که رفتن به اون طرف آکواریوم و خوردن ماهی کوچیکه کار غیر ممکنیه.

دانشمند شیشه ی وسط رو برداشت و راه ماهی بزرگه رو باز کرد، اما ماهی بزرگه هرگز به سمت ماهی کوچیکه حمله نکرد. اون هرگز قدم به سمت دیگر آکواریوم نگذاشت. می دونین چرا؟

اون دیوار شیشه ای دیگه وجود نداشت، اما ماهی بزرگه تو ذهنش یه دیوار شیشه ای ساخته بود. یه دیوار
که شکستنش از شکستن هر دیوار واقعی سخت تر بود اون دیوار باور خودش بود. باورش به محدودیت.

ما هم اگه خوب تو اعتقادات خودمون جستجو کنیم، کلی دیوار شیشه ای پیدا می کنیم که نتیجه ی مشاهدات و تجربیاتمونه و خیلی هاشون هم اون بیرون نیستن و فقط تو ذهن خود ما وجود دارند هر فردی خود را ارزیابی می کند و این برآورد مشخص خواهد ساخت که او چه خواهد شد. شما نمی‌توانید بیش از آن چیزی بشوید که
باور دارید هستید، اما بیش از آنچه باور دارید می توانید انجام دهید

نورمن وینست پیل

[ پنجشنبه پنجم اسفند 1389 ] [ 3:13 ] [ hamed ] [ ]

معبودهاي شريعتي
فرانتز فانون، لوئي ماسينيون، ژاک برک، الکسيس کارل، ژان کوکتو، شاندل
  
انتشار کتاب‌هاي شريعتي با نام‌هاي مستعار  
???? - ????

«يک بار ديگر ابوذر» 
در سال ???? نمايش ابوذر، با عنوانِ «يک بار ديگر ابوذر»، در حسينيه‌ي ارشاد اجرا و با استقبال فراوان مردم روبرو شد.


پوسترها 
پوسترهايي که طي سي‌وچند سال به مرور منتشر شده‌اند.
 
  دفترچه‌ي شصت‌برگِ «نوري» 
يکي از دفترچه‌هاي يادداشتِ شريعتي.
 
کلاسورهاي خاکستري و سبز 
«دفترهاي خاکستري» و «دفترهاي سبز» و... که به نام شاندل ذکر شده در حقيقت رنگ‌هاي کلاسورهايي است که شريعتي عادت داشت در آن نوشته‌هاي تنهايي‌اش را بنويسد.

مهره‌هاي شطرنج 
شريعتي با خمير نان و دوده‌هاي ديوارهاي سلول زندان اين مهره‌ها را ساخته است.

   
 مُسکُويچ 
ماشين مسکويچ را شريعتي در سال ???? در مشهد براي خود قسطي و به قيمتي بسيار نازل خريداري کرد.

استعفاي شريعتي از عضويت در هيأت مديره‌ي صندوق خيريه‌ 
در ارديبهشت‌ماه ????، در تدارک براي خروج از کشور، علي شريعتي از عضويت در هيأت مديره‌ي صندوق خيريه‌ي فاطمه‌ي زهرا در روستاي کاهه استعفا مي‌دهد. دست‌نويسِ استعفانامه‌ي او ضميمه شده است.
 
دفترِ اشعارِ شريعتي 
اشعار اين دفتر در فواصل سال‌هاي ???? تا ???? سروده شده‌اند. در نوشته‌هاي خصوصي‌اش به اين موضوع اشاره مي‌کند که وصيت کرده است اشعار اين دفتر سوزانده شود و هرگز چاپ نشود به جز اشعاري که در مجموعه‌ي هنر (مجموعه آثار، جلد ??) منتشر شده است.
 

[ سه شنبه بیست و ششم بهمن 1389 ] [ 3:23 ] [ hamed ] [ ]

روز والنتاين .. نمي دونم .. من كه خيلي دوست دارم این روز رو .. در اين روز يعني 14 فوريه.. و در ايران .. امسال .. روز 25 بهمن هستش .. و چقدر عالي .. از كسي كه دوستش داري بشنوي كه دوستت داره .. اصولا در اين روز كارت .. و يك شاخه گل رز قرمز به هم مي دن .. در اين همه سال كه من زندگي كردم .. فقط دو سال اين روز به يك نفر هديه دادم و ازش هديه گرفتم .. سال اول كه بود .. سال دومم .. فقط از دور تبريك گفتيم .. (مي گم بهار ، خوشي خيلي كمه و خزان بيشتر) با اونكه من هدايايي زيادي از ايشون دارم .. ولي هدايايي كه در اين روز گرفتم يه چيزه ديگست ...الان خوشحالم چون ياد بهترين روزهاي زندگيم افتادم ..

 رفتم وبلاگ يكي از دوستان خواسته بود بگن امسال واسه هديه والنتاين چي دوست دارن .. ؟

فكر مي كنين من چي مي خوام .. ؟ مي دونم كه اكثرا مي دونن .. آره .. چي بالا تر از اينكه برگرده و بگه .. برگشته ..

كاش مي دونستم .. چي مي خواد .. جز ..

حالا منم مي خوام بدونم شما چي مي خوايين .. ؟  اگه دوست داشتين برام بگين ..

[ دوشنبه بیست و پنجم بهمن 1389 ] [ 1:19 ] [ hamed ] [ ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

عاشقی تنها....
نويسندگان
لینک دوستان
امکانات وب

تبادل لینک

فروش بک لینک